#نقطه_ضعف_پارت_159
سر چرخوند و با به یادآوری چشمهای مسیح گفت:
_ خیلی برای یه لحظهشه. شقایق جذابترین مردی بود که تو کل عمرم دیده بودم.
هر دو با صدای بلند خندیده و انگار تمام غمهاشونرو از یاد برده بودن، شقایق دست برنداشت و ادامه داد:
_ خب بقیهاشرو بگو کشتی من و با این تعریف کردنت.
_ هیچی دفعهی سوم چهارم بود که با یه کلت دیدمش. یه کلتِ واقعی. کلتی که واقعاً آدم میکشت.
دخترک فکرش سمت جاهای بد و وحشتناک گرایش هم نداشت. اون چه میدونست از باندقاچاق دختر و خلافهای سیاوش؟
ذوق کرد و گفت:
_ وای پلیس بود؟ وای نفس من میمیرم واسه پلیسهای جذاب.
نفس به توهمات عزیزترین دوستی که تا قبل از سفر به تهران، دقیقاً شبیه به خودش بود خندید و گفت:
_ پلیس که نه... اما با اونها همکاری میکنه. یعنی اولش فکر میکردم خلافکار باشه و کلی ازش ترسیدم، حتی تهدیدم کرد که میکشتم.
romangram.com | @romangram_com