#نقطه_ضعف_پارت_158

به شقایق اعتماد داشت. از همون روزهای اول شروع دوستیشون تا به حال، همیشه و همه جا کنار هم بوده و رازهای زیادی پیش هم گرو داشتن. دلش تنگ شد برای روزهای بیخیالیش، آه کشید و شقایق که حدس زد اتفاق بدی در راه باشه، با دل نگرانی گفت:

_ زود باش تعریف کن.

لباس‌هاش‌رو به تن کرد، چهره‌اش‌رو در آینه از نظر گذروند و در نهایت مقابل شقایق نشست.

_ موهام‌رو بباف.

و شنید:

_ باشه توام تعریف کن.

فکرش سریعاً بال زد، رفت به سمت اولین دیدارهاش با مسیح و چهره‌ای که حتی لحظه‌ای از مقابل چشم‌هاش دور نمی‌شد، اون چشم‌ها قطعاً زیباترین چشم‌های دنیا بودن.

_ هنوز یکی دو روزم نبود پام‌رو گذاشته بودم تهران که درگیرِ اتاق رو به روییم شدم. آخه تو هتل مستقر شده بودم. شقایق یه مردی اون‌جا بود که خیلی فکرم‌رو درگیر می‌کرد.

کارِ بافت موهاش به پایان رسید، انتهاش‌رو با کشی کوچک که طرحی عروسکی‌رو دارا بود، بست و نگرانی صداش جاش‌رو به اشتیاق داد.

_ خب تعریف کن ببینم؟ چطوری بود مگه؟ خیلی خوشگل بود آره؟


romangram.com | @romangram_com