#نقطه_ضعف_پارت_157

دل بی‌قرارش ساکت و بی‌صدا نشست و نفس در پیِ یافتن جمله‌ای ملایم‌تر، دهان باز کرد تا احساس قلبیش‌رو بیان کنه و مسافتِ جسمی نه، اما مسافت دلیشون‌رو کوتاه کنه و صدای بوق‌های ممتد نشون از قطع تماس می‌داد.

ناراحت از اتفاق پیش اومده و وجود عشقی که می‌دونست هیچ فرجامی نداره، تلفن‌رو روی تخت کوبید و رو به شقایقی که چهره‌اش هنوز هم حالت عادی پیدا نکرده بود گفت:

_ سلام.

تازه تونست از شوک خارج بشه و تازه دلتنگی‌هاش یادش افتاد، تن ظریف دوست چند ساله‌اش‌رو برای رهایی از دل‌تنگی در آغوش گرفت و با تمام وجود به خود فشرد. چقدر دوست داشت این نفسِ احساسی و دوست داشتنیش‌رو. چقدر دل‌تنگ بود برای تک تک دونفره‌هایی که از خستگی منجر می‌شد به خواب. چقدر کم داشت شیراز، نفس‌رو.

کمی که آروم شد عقب کشید و نگاه کنجکاوش‌رو به چشم‌های دخترک داد. نفس برای فرار از هر گونه سوال و جوابی ایستاد، در کمدش‌رو باز کرد و مشغول وارسی لباس‌هاش شد.

_ تو خجالت نمی‌کشی؟ گذاشتی رفتی نباید یه زنگ بزنی؟

شلوار گرم کنِ سفیدرو همراهِ با بلوز یقه‌اسکی هم رنگش‌رو انتخاب کرد و برس‌رو به دست گرفت.

_ می‌خواستم زنگ بزنم اما نشد. اتفاق‌هایی افتاد که اصلا باورت نمی‌شه شقایق. اون‌قدر همه چیز فکرم‌رو درگیر می‌کرد که دلتنگی یادم رفته بود، باورت نمی‌شه حتی گاهی فکر می‌کردم از اول هم متعلق به تهران و آدم‌هاش بودم.

شقایق که بسیار هیجان زده شده بود، فاصله ی میونشون‌رو به حداقل رسوند.

_ چی شده؟ همه‌رو باید بگی از اول تا آخر، ببینم این مسیح کیه؟


romangram.com | @romangram_com