#نقطه_ضعف_پارت_156

_ اوضاعِ خونه چطوره؟ نیما چیکار کرد؟ بهزاد که دور و برت نیست؟ من تو تمام این ساعت‌هایی که نبودی با خودم فکر کردم که داداش روانیت یه بلایی سرت آورده. دیگه کم مونده بود بیام شیراز.

تخت که نزدیک ترین تکیه‌گاه برای نشستنش بودرو هدف قرار داد و در جواب سوال‌هاش بی‌اختیار گفت:

_ فقط دلم برای تو تنگ شده همین.

انتظار من هم همین‌طور رو نداشت و نشنید. مسیح غیرمستقیم حرف می‌زد.

_ سه روز دیگه می‌شه یک هفته.

می‌شد یک هفته و باید برمی‌گشت اما می‌شد؟ می‌شد حال پدرش‌رو ببینه و خبر ازدواج کردنش‌رو بده؟

کلاه حوله‌رو کمی روی سرش نوسان داد تا رطوبت موهاش‌رو فراری و به چهره‌ی متحیرِ شقایق لبخند تحویل داد.

_ با این اوضاع باید صبر کنیم مسیح. به خدا تا بابام‌رو سالم و سرحال نبینم نمی‌تونم در مورد تو حرفی بزنم.

صدای رها کردن نفسش‌رو شنید و کم لطف‌ترین پاسخ عمرش‌رو شنید:

_ باشه.


romangram.com | @romangram_com