#نقطه_ضعف_پارت_154

_ اذیتت کردن؟

در جواب اکرم خانم گفت:

_ می‌تونن بیان.

به مسیحی که گوش تیز کرده بود تا صداهای اون طرف خط‌رو راحت‌تر بشنوه، گفت:

_ اذیت نه، حال بابام خیلی بده. می‌ترسم بخاطر من طوریش بشه.

و بعد با به یادآوری چهره‌ی فرسوده‌ی پدرش اشک‌هاش مجدداً و بی‌رحمانه گونه‌هاش‌رو تر کرد.

_ هنوز بیمارستانه؟ نفس تو داری گریه می‌کنی؟ گریه نکنی‌ها من همین‌جوریش...

دنبال واژه ای برای توصیف حالش گشت و در دایره‌المعارف واژه‌ها، هیچ کلمه‌ای در وصف و متناسب با حالش‌رو یافت نکرد. نفس دست کشید از انتظار، اشک‌هاش‌رو مصرانه پس زد و در اتاق چهارطاق باز شد. چهره‌ی آکنده از اشتیاق شقایق مقابل دیدگانش قرار گرفت و دست‌هاش درست پس از نقش بستن چهره‌ی مغموم نفس مقابل دیدگانش، روی هوا معلق موند.

نفس با دست اشاره کرد که در‌رو ببنده و مکالمه‌رو ادامه داد:

_ باشه گریه نمی‌کنم. تو بگو چه خبر؟ دخترهارو بردن آره؟


romangram.com | @romangram_com