#نقطه_ضعف_پارت_153

_ می‌دونم.

بغض به گلوش چنگ انداخت. نه نباید این‌قدر زود فراموش می‌شد.

_ فکر کنم خوشحال نشدی از تماسم.

صدای در بود، اطراف مسیحِ پست خط‌رو تنها سکوت دربرگرفته بود. فکر دخترونه کرد و دوست داشت که اون سردی کلام مبنی بر وجود سپهر باشه و همین هم شد.

_ خوشحال نشدم؟ تو این چهار روز کجا بودی؟ مگه من نگفتم به من زنگ بزن؟ رفتی پسر عموت و دیدی یادت رفت اسم یه نفر دیگه تو شناسنامه‌اته؟

از قاب پنجره شقایق‌رو دید که با قدم‌هایی عجول به طرف خونشون حرکت می‌کنه ک سعی داره که به وسیله‌ی چادر رنگی موهاش‌رو پنهان کنه.

گفت:

_ به خدا شرایط بدتر از اون چیزی بود که فکرش‌رو می‌کردم توام درک کن.

صدای آیفون و سپس صدای اکرم خانم و مسیح به طورِ هم‌زمان ادغام شد.

_ خانم ببخشید شقایق خانم اومدن دوستتون.


romangram.com | @romangram_com