#نقطه_ضعف_پارت_152

_ چیزی لازم داشتید نفس خانم؟

_نه اکرم خانم هیچی.

سپس قدم تند کرد و زیاد دوست نداشت خدمتکار جدیدرو. دررو بهم کوبید، از قاب پنجره هم کوچه‌ی خلوت‌رو دید زد و در نهایت انگشت‌های یخ زده‌اش شماره‌ای‌ که پس ذهنش به تثبیت رسونده بود‌رو لمس کرد.

_ بله؟

قلبی که تا به حال مغموم و دل‌مرده گوشه‌ای افتاده بود، روی پا ایستاد و باقیِ مکالمه‌مون‌رو به دست گرفت.

لب زدم:

_ الو مسیح..

و سکوت پاسخ شد. افزود:

_ نفسم.

و شنید:


romangram.com | @romangram_com