#نقطه_ضعف_پارت_151
بدو ورود به شیراز تلفنی آدرس بیمارستانرو از بهزاد گرفت و بماند که تا چه حد مورد تحقیر اون بشر قرار گرفت. رو به رو شدن با نیما هر چقدر که سخت بود خیلی سریع اتفاق افتاد. صورتش مماس با چهرهی برادرش قرار گرفت و نیما دست بلند کرد برای به صورتش کوبیدن اما بیبیِ عزیزش بود که شبیه به خیلی وقتهای دیگه، محافظ جونش شد.
_ بسه.. اون دستات اگه بخوره تو صورتِ بچهام دیگه نگاهت هم نمیکنم. همش تقصیرِ تو بود که نفسم گذاشت رفت و ناصر به این حال افتاد. دیگه نمیذارم بزنیش اگر بازم بزنیش من هم میرم و نفسرو هم با خودم میبرم. اونوقت تو بمون و تنهاییت.
نیما که جونش برای مادربزرگش در میرفت فقط به حرمت اون بود که خشمشرو کنترل کرد و نزد. نزد و رفت و حتی نگاه هم نکرد به چهرهای که تمام اجزای اون، دلتنگیرو فریاد میزد. در واقع اونرو مسبب تمام اتفاقهای نحسی میدید، که این روزهاشونرو پر کرده بود. به شدت معتقد بود که اگر نفس با فرار احمقانهاش حاج ناصررو مقابل همه بیآبرو جلوه نمیداد، حالا حاج ناصر و اون همه عظمت روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم نمیکرد اما، درد تمام اون رفتارها، در واقع تمامِ دردهایی که تا به اون روز تو عمرِ بیست و خردهای سالهاش متحمل شده بود در برابر درد دیدن حاج ناصر با اون همه دبدبه و کبکبه روی تختِ بیمارستان و با اون حالِ پریشون هیچ بود. دستش رو به دیوار گرفت تا از هر گونه سقوطی جلوگیری کنه. نام پدرشرو نالید و حاج ناصر اما خیلی از دردهاش با دیدنِ تنها دخترش تو طاق در، از میون رفت. تازه فهمید که چقدر اون دردونهی لجوجشرو کم داره، اون نسخهی دوم همسرِ خدا بیامرزش بود. چطور تونسته بود تک دخترشرو، تا اون حد اذیت کنه؟ چجور تونسته بود تک دونه نفسی که داشترو به جایی برسونه که فکر راه بده به فرار و تنها چارهاش بشه دوری از خانواده؟
دست ناتوانشرو بالا برد و اشاره کرد که نفس نزدیک بشه. اونقدر نزدیک که عطر موهاشرو با آخرین توان به ریه بفرسته اونقدر نزدیک که برای هر ثانیه با اون بودن، پرودگار بخشندهاشرو شکر کنه. انگشتهای لرزون حاج ناصر که روی موهاش نشست، بغض دخترک شکست و برای حال بد پدرش خودش احمقشرو لعنت فرستاد، برای موهایی که حالا بیش از پیش سفید شده بود، برای چین و چروکها و صورتِ آب رفته اش، برای تنِ لاغر شده اش و برای اقتداری که همچون آب خوردن، از دستش داده بود.
تمام تهران و آدمهاشرو برای لحظهای به فراموشی سپرد و لب زد:
_ بابا، من چطور تا حالا از دوریت نمُردم؟
دو روزِ بعدرو هم بیمارستان موند و حتی حاضر نشد برای تعویض لباس سری به خونه بزنه. نیما تمام اون دو روزرو کلمهای حرف نزد و اما به خاطر وجود حاج ناصر جرات بد رفتاریرو هم نداشت. دل مظلوم دخترک برای نیما هم تنگ بود، فراموش کرده بود لگدهاشرو، به طرز عجیبی آغوش اونرو هم میخواست و نیما با تمام وجود از تلاقیِ نگاهش با نفس هم خودداری میکرد. تنها فردی که وجودش نفسرو شدیداً میترسوند هم همون دور و اطراف بود، بهزادی که نگاهش پر بود از نفرت و چشمهاش مدام سرزنش میکرد. میدونست و حق میداد، بهزاد چه چیز هایی که از نفس نمیدونست و خب هر افکاری اگر که در پس ذهنش نسبت به دخترکِ فراری رژه میرفت، حق داشت.
تمامِ سه روزرو از کنار تخت پدرش تکون نخورد و نهایتاً با اصرارهای مکرر عزیز روزِ چهارمرو به خونه بازگشت.
خاطراترو پس زد و لباسهاشرو روی تخت انداخت. تنش نیاز شدیدی به آب گرم پیدا کرده بود. شیر آبرو آهسته باز کرد و ذهن زبون نفهمش به طور کاملاً خودمختاری پر کشید سمت تهران، سمت چشمهای مردی که آخر هم نفهمید، گرایش داره به دریا یا آسمون، سمتِ مردی که تو تمام ساعتهای اخیر داشت از دوریش میمرد. تصمیمشرو گرفت. باید بعد از حمام حتما باهاش تماس میگرفت تا شاید با شنیدن صداش کمی راه بسته شدهی گلوشرو باز کنه. باید در ارتباط میبود با مردی که شب آخر انگشتهای آکنده از حسرتشرو به شدت پس زده بود. باید حرف میزد با صاحب چشمهایی که حالا گرایشش به دریارو حدس میزد.
شیر آبرو بست و حولهاشرو به تن کرد. از اتاق بیرون زد و از نبود بیبی که مطمئن شد، تلفن بیسیمرو به دست گرفت و اکرم خانمرو میون راه دید.
romangram.com | @romangram_com