#نقطه_ضعف_پارت_150
پلک روی هم فشردم و به وسیلهی بالا و پایین فرستادنِ سینهام از نفس عمیق، ریزش اشکهامرو مهار کردم.
_ مسیح تورو خدا نجاتش بده این بزرگترین خواستهامه.
چهره جمع کرد و نگاه عاری از احساسشرو کند از چشمهام.
_ نفس فقط به بابات فکر کن، خب؟
ذهنم کشیده شد به خاطرهی عصر و تصمیمی که مسیح به عهدهی خودم گذاشتش. قرار بر این شد که برم بابارو ببینم و برگردم اما، خودم هم از حرفی که زدم مطمئن نبودم و میشناختم نیمارو. دلم رفتن به شیراز و ترک تهرانرو حداقل حالا نمیخواست و اما بابام ضلعِ ماجرا قرار داشت. من دلم نمیخواست که مسیحرو تو این شرایط تنها بذارم و از اون بدتر، دلم دوباره با نیما بودنرو پس میزد اما حالِ تنها کوهِ زندگیم خوب نبود. قول داده بودم که تنها یک هفته شیراز بمونم و برای برگشت به هر دری چنگ بزنم و اگر نشد، جدداً فراررو ترجیح بدم اما، نگاه دلخور و مایوسش فریاد میزد که روی قولم هیچ حسابی باز نکرده. من برای آخرینبار و با آخرین توان، برای بار هزارم قول دادم که سر یک هفته، برگردم، اما مسیح تنها پلک زد و هر دو طبقِ قراردادی نوشته نشده بهم قول دادیم که فقط یک هفته از هم دور باشیم. نمیدونم چرا اما اون لحظه مسیح اونقدر اولویت پیدا کرده بود که دلم دوری از تهرانرو ابداً نمیخواست.
بیاراده دست بردم سمت موهاش و قسم میخورم که اون حرکات دستِ خودم نبود، دلم بود که فرمونرو به دست گرفته بود و قصدِ کوتاه اومدن هم نداشت. تکونی خورد و کاری کرد که حسرت نوازش تارهای زیتونی طلاییِ خواستنیش به طورِ جانسوزی به دلم بمونه. سالار و نیلوفر صدای تلوزیونرو بالا برده بودن تا من و اون بتونیم، آخرین دو نفرههامونرو در این اتاق شیک دونفره، در سکوت و آرامش بگذرونیم و اون سر عقب میبرد تا انگشتهای من، موهاشرو نوازش نکنن؟
"راوی"
شیراز
_ چیز دیگهای لازم ندارین خانم؟
سرش رو به نشونهی نه تکون داد و زیر لب تشکرِ کوتاهی کرد. چهار روز از رسیدنش به شیراز میگذشت. حاج ناصر اوضاعی خیلی وحشتناکتر از تصوراتشرو دارا بود. اونقدر وحشتناک که روز اول و پس از دیدنش، تا ساعتها شوکه بود. ذهنش، فلش بک خورد به خاطرات اونروز.
romangram.com | @romangram_com