#نقطه_ضعف_پارت_149

افکار دوست داشتنیم‌رو پس زدم و گوش سپردم به صحبت های نفرِ سومی که امروز برای دق دادنم اومده بود.

_ از هتل به آقای کیهانی زنگ زدن. گویا یکی از آشناهاشون بوده که شمارو هم می‌شناخته برای همین بود که من‌رو فرستادن و تا به حال فرصتی پیدا نکرده بودم تا بتونم باهاتون حرف بزنم. حال پدرتون اصلا خوب نیست نفس خانم.

نگاهم میونِ مسیح و اون مرد در حال نوسان بود، نگرانی چنگ انداخت به قلبم.

_ بابام؟ بابام چی‌شده؟

_ دو بار سکته‌ی قلبی‌رو از سر گذروندن تنها خواسته‌شون اینه که شمارو ببینن.

دست هام سعی داشتند آرومم کنن وقتی مقابل دهانم‌رو گرفتن تا جیغ نزنم. اشک‌ها دنبالِ دلیلی می‌گشتن تا خودشون‌رو در معرض دید قرار بدن و حالا بزرگ‌ترین دلیلِ ممکن‌رو یافته بودند. زانوهام، قدرت تحمل بدنم‌رو از دست داد و کم مونده بود که زمین بیوفتم و در نهایت؛ دستی زیر بازوهام‌رو گرفت و تنها کلمه‌ای که از دهانم خارج شد، خطاب نام پدر بود.

*

_ تو ساحل‌رو فراری بده قول بده که این کاررو می‌کنی.

سرش‌رو میون دست‌هاش اسیر کرد و طلایی‌هاش‌رو نوازش داد. قسم می‌خورم که مرز عصبانیت‌رو از سرگذرونده بود و فقط بخاطر بلبشوی به راه افتاده بود که حرفی نمی‌زد. نگاهِ کلافه‌اش رو بالا کشید به چشم‌هام دادش.

_ برو و مواظب خودت باش.


romangram.com | @romangram_com