#نقطه_ضعف_پارت_147

به خاطراتم رجوع و اون‌قدر نگاهش کردم تا تصویر لحظه‌ای که دیده بودمش، مقابل چشم‌هام نقش بست. درسته تو هتل دیده بودمش. درست شبی که کنج دیوارهای هتل کز کرده بودم و مثل بید به خودم می‌لرزیدم، اون بود که حالم‌رو پرسید.

به محضِ یادآوری صدا بالا بردم:

_ من می‌شناسمش.

دست‌های مسیح از دور یقه‌اش شل شد و نگاه داد به من.

_ کجا؟

_ تو هتل که بودم دیدمش یه بار که حالم خوب نبود اومد حالم‌رو پرسید.

نگاه مسیح رنگِ تعجب گرفت و زل زد به دهانِ اون مرد. تنها اون نه، حیرتِ به وجود اومده، حیرتی بود که یقه‌ی هر دومون‌رو گرفته بود و من ترجیح دادم سوال‌های جدیدی به اتاق ذهنم اضافه نشه، چون مطمئن بودم از ازدحام و ادغام سوال‌ها ذهن بیچاره‌ام حتماً در حال انفجاره..

راه افتادم که برگردم به ماشین و همین که قدم تند کردم جمله‌ای که از دهان اون مرد بیرون زد میخکوبم کرد.

_ نفس خانم.. من از طرف آقای کیهانی هستم.

قدرتِ نفس کشیدن‌رو برای لحظه‌ای از دست دادم. لرزِ بدی وجودم‌رو در برگرفت و حس کردم هوای امروز، از تمام روزهای زمستونیِ جهان و حتی قطب جنوب سرد تره. دندون‌هام به طورِ وحشتناکی به جون هم افتادن و دلم بالی برای پرواز و فرار خواست. اون مرد اما امروز از راه رسیده بود که تا مردنم پیش بره.


romangram.com | @romangram_com