#نقطه_ضعف_پارت_146
سرنچرخوندم و به قولِ مسیح، تابلو نکردم اما، دنیایی از استرس روی کلامم حاکم شد.
_ یعنی کیه؟
در سکوت سر تکون داد، ماشینرو به حرکت نه، به پرواز در آورد و طوری میون کوچهپسکوچهها روند که دستم بیاراده به بازوش چنگ انداخت.
_ باز که داری تند میری. مسیح من میترسم تورو خدا.
غرید:
_ هیچی نگو من باید بفهمم این آدما از طرف کین که ریبهری دنبال من راه میافتن.
من نالیدم آرومتر، اون بیتوجه وارد خیابونی خلوت و کم رفت و آمد شد و در نهایت کوچهای بن بسترو برای توقف انتخاب کرد. به محض پیاده شدنش ناخودآگاه دست من هم به طرف دستگیره حرکت کرد و پیاده شدم. ماشینی که تا به حال تعقیبمون میکرد پرادویی مشکی رنگ بود. کنار مسیح ایستادم و صبر کردم تا راننده هم مقابلمون قرار بگیره.
مسیح فریادزنان خیز برد به طرفش، چنگ انداخت به گلوش و بعد از تکونهایی شدید به شونهاش غرید:
_ چی میخوای هان؟ من اینجام. مقابلتم. بگو چی میخوای؟
نگاهِ مرد حدوداً چهل و خردهای ساله که خیلی هم آشنا به نظر میرسید زوم بود روی چهرهی من و در جواب فریادهای مسیح حتی کلمهای پاسخ نمیداد.
romangram.com | @romangram_com