#نقطه_ضعف_پارت_145

لقمه‌ای پر و پیمون به دهان گذاشت، اون‌رو در آرامش جوید و ابرو بالا فرستاد.

_ الان وقتش نیست. باید بفهمم کیو می‌خوان بکشن، اون کینه‌ای که سپهر حرفش‌رو می‌زنه چیه؟ باید از سرهنگ کاظمی چند ماهی وقت بگیرم.

پر شدم از تعجب و قبل از این‌که سوالِ ذهنم‌رو بیان کنم خودش پاسخم‌رو داد:

_ من همه‌ی اتفاقات‌رو با سرهنگ در میون می‌ذارم و اون تقریباً تا به حال جلویِ بیش‌تر قاچاق‌هاشون‌رو گرفته اما، این آخری‌ها چون فقط من و سپهر و سیاوش از ساعت و مکانشون خبر داریم ریسکه و اگه بخواد پای پلیس باز بشه هر دو می‌فهمن که من دارم اخبار‌رو پخش می‌کنم.

انگار که سطلی آب یخ‌رو روی تن بی‌جونم خالی کرده باشن، با دهان باز خیره بودم به مردی که گویا عادی‌ترین جمله‌های دنیارو بیان کرده. لبخندِ کم رنگی کنج لب‌هاش کاشت و اشاره کرد به دیزی‌ای که هنوز دست هم نخورده بود. نگاهم هنوز جایی روی چهره‌اش‌رو دید می‌زد اما بی تفاوتیش نسبت به بدحالی‌های من، مانع ادامه‌ی بحث و بها به کنجکاوی‌های من شد. مسیح خوب بلد بود که منِ پر از فکر و خیال‌رو، با دنیایی از نامعادله‌ها تنها بذاره.

بعد از ترک رستوران، مسیح در کمالِ حیرت منی که صبح همین امروز، از نبودن‌هاش می نالیدم، پیشنهاد خریدرو داد. چند شخصیتی بود دیگه، شخصیت امروزش دنیایی از هیجان به همراه حیرت‌رو انتقال می‌داد.

لب زدم:

_ چی؟ خرید؟ اما من که همه چی دارم.

دنده‌رو جا زد و خیره شد به آینه. انگار که محدوده‌ی پشتِ ماشین‌رو ریزبینانه دید می‌زد.

_ آره خرید.. نفس تابلو نکن یه نفر داره تعقیبمون می‌کنه. اون روز هم که داشتیم می‌رفتیم قصر این ماشین‌رو دیدم.


romangram.com | @romangram_com