#نقطه_ضعف_پارت_144
_ خب.. خب دیروز که رفتم تو باغ، از پشتِ پنجره دیدم که سیاوش سر موضوعی داشت با سپهر بحث و سپهر با نفرت نگاهش میکرد. اون نگاهرو هر کس که میدید میتونست بفهمه پر از کینهاست. تازه پنجره باز بود و من از حرفهاش تونستم بفهمم قضیه راجع به کشتن یه نفره.
سینیهای حاوی دیزی و مخلفات مقابلمون قرار گرفت و مسیح بلافاصله پس از دور شدنِ گارسون رو بهم توپید.
_ الان باید اینارو به من بگی؟
نالیدم:
_ مسیح مگه تو نمیگی اونا خیلی بهت اعتماد دارن؟ پس چرا یه سری چیزارو ازت قایم میکنن؟ کیو میخوان بکشن؟
جرعهای دوغ نوشید و گوشتکوب به دست سر تکون داد.
_ نمیدونم. خب سیاوش تا حالا چند نفریرو کشته و من از همهشون مدرک دارم اما سپهر خیلی مارموزه بعضی از کارایی که میکنهرو من یه هفته بعد ازش مطلع میشم.
سپهر ساعتی پیش مسیحرو مرموز خطاب کرد و مسیح اونرو مارموز! قرار بود بمیرم از فکر و خیال.
لقمهای کوچکرو به دهان گذاشتم و پرسیدم:
_ چرا نمیری لوشون بدی؟ به نظرِ من فردا بهترین زمانه.
romangram.com | @romangram_com