#نقطه_ضعف_پارت_143
_ نه چطور؟
پاهامرو از شر کفشها خلاص کردم و درحالیکه پا روی پا مینداختم گفتم:
_ داشت راجع به یه کینه حرف میزد که تو از راه رسیدی. حالِ عجیبی داشت مسیح انگار که غرق شده بود تو گذشته. انگار که یه موضوعی آزارش میده.
حمله کرد به لب هاش و شروع کرد به کندنِ پوستشون.
_ نمیدونم، هیچی نمیدونم.. بعضی وقتها سپهر با یه سری حرفهاش متعجبم میکنه. طوری که با یک هفته فکر کردن هم، نمیتونم به جواب سوالهام برسم.
به تایید گفتهاش پرداختم.
_ حس میکنم گاهی اوقات با نفرت به سیاوش نگاه میکنه.
نگاهِ مسیح که تا به حال نقطهای دوررو نشونه گرفته بود با اتمام جملهام زوم شد روی چشمهام و بعد از اعلام همفکری، با صدایی بلندتر از حد معمول گفت:
_ چرا همچین فکری میکنی؟
از عکس العملش ترسیدم.
romangram.com | @romangram_com