#نیش_پارت_98


طبق یک قانون نانوشته و یک سنت بی اساس، میر احمد سلطانی، پدر خانواده هیچ سالی توی عید به مسافرت نمی رفت و عقیده داشت مسافرت عید نحسی دارد و حتی سیزده بدر هم از خانه بیرون نمی رفت.

پیروز هم به سنت پدرش خو گرفته بود و همراه مادرش عید را در خانه سپری می کردند اما خواهرها قصد داشتند دسته جمعی به مسافرت بروند و به همین دلیل شب همگی انجا جمع بودند. پوری از اشپزخانه بیرون امد وپرسید: واسه چی؟

فرحناز عینکش را زد و توی دفترچه تلفن بدنبال شماره ی خانه ی حنانه گشت.

- نمیبینی پیروز رو، عین مرغ سرکنده س هی به موبایلش نگاه می کنه و بیقراره ... فکر کنم اینا با هم قهرن، پریشبم الکی گفت مادر حنانه اومده ...

پور دستش را اب کشید و کنار مادرش نشست.

- بیا اینم شماره شون زنگ بزن بگو شام بیاد اینجا!

پوری دفترچه را گرفت و گفت: یعنی از خود ِ پیروز اجازه نگیریم!

- وا ... یکاره ازش اجازه بگیریم ... غلط می کنه حرف رو حرف من بیاره!

پوری شانهای بالا انداخت و شماره را گرفت. به دو تا بوق نکشید که حنانه گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی برای شام دعوتش کرد و گوشی را گذاشت.

فرحناز با کنجکاوی گفت: می اد؟!

- اره گفت می ام!


romangram.com | @romangram_com