#نیش_پارت_97
پیروز کلافه بود. ارام و قرار نداشت. دیشب را در خانه ی کیوان به صبح رسانده بود و کلی با او و رفقایش هر و کر کرده بود اما یک جای کار می لنگید. این دلشوره ی لعنتی دست از سرش برنمی داشت. از طریق امیر، پدر حنانه خبر داشت که او در خانه تنهاست اما از دستش رنجیده بود. می خواست از او دور باشد باید دوری می کرد نباید به او دل می بست فقط ... نمی فهمید چرا نگران است چرا نگران حنانه بود شاید الان توی خانه شان با همان پسر ِ هم محله ایشان داشت به ریش او می خندید ... داشت دیوانه می شد.
دیشب برای نخستین بار به فرم زندگی کیوان غبطه خورد. ماه می رفت و او سری به خانه شان نمی زد گاهی اوقات تلفنی می زد حال پدرو مادر و خواهر و برادرش را می پرسید و بعد دیگر دنیای خودش را داشت.
کیوان با هوس بازی اش به قدری ابروریزی کرده بود که کسی توی فامیل چشم دیدنش را نداشت. به عبارت ساده تر او را از خانه و فامیل طرد کرده بودند. و بعد از سه سال هم او راحت بود و هم خانواده اش اما پیروز ته تهش فکر می کرد، هرگز طالب چنین زندگی ای نیست. از تنهایی بیزار بود و شاید به همین دلیل بود که نمی خواست ازدواج کند که مادرش تنها بماند.
اما توی این دو روز هر کار کرد نتوانست یک دم از یاد حنانه غافل شود. با خودش می گفت” بالا بری پایین بیای الان شوهرشی باید بدونی کجاست و چه کار می کنه “
اما دلش میخواست وپایش نمی رفت، قلبش می کوبید و عقلش تن نمی داد ... توی بد برزخی افتاده بود و دست و پا می زد.
حنانه گاهی خیلی نزدیک خیلی محرم، خیلی خواستنی و خیلی معصوم می شد و گاهی خیلی کثیف و غیرقابل تحمل، نمی توانست بین حسهایش حد وسطی قرار دهد.
پریروز رفته بود دنباش که او را برای مهمانی به خانه شان بیاورد. همه به اضافه ی خانواده ی خاله فریده در خانه شان بودند، بیقراری و کج خلقی آنا داشت حالش را به هم می زد، دیگر همه فهمیده بودند او چه حسی به پیروز دارد و دلش می خواست حنانه بیاید و همه او را ببینند. فکر کرد جز خودش کسی خبر ندارد که او چه جور
دختریست و می خواست بداند نظرها در موردش چیست ... همین طوری که کسی چشم دیدن آنا را نداشت و یک هسچ یه نفع حنانه بود، آنا دختر مغرور و خود شیفته ای بود که همیشه از بالا به دیگران نگاه می کرد و این روزها برای بدست اوردن دل بقیه بدجور نقش بازی می کرد.
وقتی برگشت خانه و دست خالی امد، بدون حنانه، چشمان آنا برق زد و نگاه مادرش مات شد ... اول پنداشت چون مادرش اینطور بی دلیل از حنانه خوشش امده، عصبانیست اما کم کم حس کرد میان این جمع شلوغ و خانوادگی دلش می خواسته حنانه هم باشد و او را ببیند مگر نه اینکه او نامزدش بود و باز از فکر اینکه او چند روز است تنهاست، اعصابش به هم ریخت و خوب پدرِ حنانه را با فحش هایش مستفیذ کرد.
ساعت 3 بود که اخر سر از اشفتگی و کلافگی لباس پوشید و عزم رفتن به رستوران را کرد. بچه ها همگی در مرخصی عید بودند فکر کرد برود کمی اشپزخانه را تمیز کند. از این الافی و فکر و خیالها داشت دیوانه میشد.
پوری توی اشپزخانه مرغ سرخ می کرد.
همین که پیروز از در بیرون رفت. فرحناز رو به پوری گفت: بیا یه زنگ بزن به حنانه!
romangram.com | @romangram_com