#نیش_پارت_96


و قطره اشکی روی گونه اش فرو ریخت.

پیروز تلخ شد یعنی برخورد حنانه، خوشی اش را زهر کرد و انرا به کام حنانه ریخت.

- واسه من جانماز اب نکش تو کوچه تون دیدمت با پسره لاس می زدی ... هر کی ندونه فکر می کنه کیه ... قیافه ت تابلوئه سرتو عینهو کبک کردی زیر برف!

حنانه دلش ریش شد هر چه نیش میخورد پوستش نازکتر می شد. خیلی ها را می شناخت زیر چادر و حجاب هزار تا کار می کردند اما او همینی بود که بود... نه عشوه ای داشت نه نازی که اگر هم بود خریدار نداشت ... حتی این مرد كثيف حاضر نبود برای رسیدن به خواسته اش کمی نازش را بکشد، سعی کند گولش بزند، به جایش نیش می زد که مثل تیرِغیب یکراست روانه ی قلبش می شد.

ماشین متوقف شد حنانه خواست در را باز کند و برود اما پیروز دستش را کشید و کینه توزانه گفت: پسره کی بود؟ چی می گفت؟

حنانه لبش را گاز گرفت تا نلرزد و عمدا با نیشخندی لج درارگفت:

- یه پسر با یه دختر ِكثيف چی کار داره!

پیروز بهتزده چند لحظه به چشمان خصمانه ی حنانه زل زد و با پشت دست زد توی دهانش و با نفرت گفت: گمشو بیرون ... گشمو!

و با چنان سرعتی از کنارش رد شد که نگاه متحیر اندک عابران را به سوی حنانه کشاند و او شکسته تر از پیش از انجا دور شد. چقدر از این مرد نفرت داشت ... .چقدر!

***

5فروردین


romangram.com | @romangram_com