#نیش_پارت_95

پیروز بی فکر گفت: ده تومن پولمو!

حنانه چشمانش را بست تا فقط یک لحظه یادش برود این مرد چه نسبتی با او دارد. به سمت ماشینش رفت که پیروز در را از داخل باز کرد و گفت: سوار شو کارتم دارم!

حنانه در رابست و نشست روی صندلی عقب ... پیروز حرفی نزد در سکوت کامل رانندگی کرد تا اینکه جای مناسبی را که می خواست پیدا کرد و پارک کرد پیاده شد و حنانه را که دوباره لبریز ترس شده بود، وادار کرد تا جلو بنشیند.

همینکه راه افتاد حنانه از لای اسکناسهایی که عیدی مادرش بود، یک اسکناس ده هزاری بیرون کشید و گذاشت روی داشبورت.

پیروز با خنده گفت: چه نوئه ... عیدیته؟

- پول ِ شامم!

پیروز به طرز عجیبی احساس راحتی ِخیال می کرد.

- عیدی نمی دی؟!

حنانه نگاهی به صورت بشاش و خندانش کردو گفت: عیدی بدم میذاری برم؟

- اره ... برو ... اما عیدیمو بده بعد برو!

حنانه کیفش را گشود پیروز زیر چشمی نگاهش کرد وبی منظور گفت: چقد بگم، تو خودت نقدی ... نسیه به کار ِ من نمی یاد!

نگاه هاج و واج حنانه، پیروز را به خنده واداشت. خنده هایش خیلی جذاب بود اما دل ِ حنانه از ترس ِ چشمان شیطنت بارش می لرزید. با لحن بچه گانه ای که بغض داشت گفت: نگه دار می خوام پیاده شم ... نگه دار!

romangram.com | @romangram_com