#نیش_پارت_94


پیروز با کورش دست داد وقبل از اینکه جایی برود، پیشخدمت با منو سر میز امد.

مردد بود بماند یا برود حنانه که مثل ماست نگاهش می کرد توقع داشت تعارفش کند اما ...

عاقبت سیما به جایش گفت: شما چرا نمی شینید؟

و نگاه تیزی به حنانه کرد اما او تازه به خودش امد و یاد رفتارهای پیروز افتاد و محلی به چشم غره ی مادرش نداد.

به خاطر حضور ناگهانی پیروز، سیما زود عزم رفتن کرد. اما قرار شد فردا باز هم بیرون بروند. موقع خداحافظی کورش با محبتی عمیق گفت: نگران نباش حنانه، ما سه روزی تهرانیم بابام نیست می تونیم با هم بریم بیرون و همدیگه رو بازم ببینیم!

حنانه از شنیدن این حرف حسابی روحیه گرفت و با مادرش که اصرار داشت زودتر برود و پیروز را توی ماشینش معطل نگذارد، خداحافظی کرد.

سیما خودش ماشین اورده بود وموقع رد شدن از کنار ماشین پیروز، بوقی برایش زد و رفت.

حنانه منتظر بود که پیروز برود اما نگاه سنگینش سبب شد تا بگوید: شما بفرمایید من جایی کار دارم!

و بی انکه منتظر بماند راهش را کشید و رفت توی پیاده رو...

پیروز حیرتزده بوقی زد و دنبالش رفت. شیشه را پایین کشید همانطور که تعقیبش می کرد، گفت: وایسا بینم!

حنانه با نفرت نگاهش کرد و گفت: چی می خوای؟


romangram.com | @romangram_com