#نیش_پارت_93
پیروزشوک دیگری را رد کرد و سریع رو به زن گفت: خوشبختم، شرمنده ... من، من انگار ... اخه من رفته بودم ...
سیما با خوشحالی و چشمانی که برق می زد گفت: خواهش می کنم بفرمایید ...
حنانه خیالش از بابت برخورد ِ پیروز راحت شد و با تحیر به او چشم دوخت وباز گفت: شما اینجا ...؟
پیروز از تصور جنجالی که می خواست راه بیندازد شرمنده شد و مودبانه توضیح داد: اومده بودم دنبالت بریم خونه که دیدمت سوار تاکسی شدی دیگه دنبالت اومدم ...
نفسی تازه کرد و دوباره رو به مادر ِ حنانه گفت: می بخشید نمی دونستم حنا مهمون داره عذر می خوام!
سیما گل از گلش شکفت. حنانه نگفته بود نامزدش اینقدر خوش قیافه و مودب است.
- نه پسرم این چه حرفیه ... من که از خدام بود شمارو زیارت کنم، خانواده خوب هستن ... راستی عیدتون مبارک!
- ممنون ... خب ...
پیروز برخاست و گفت: چیزی سفارش دادین؟
و به حنانه زل زد.
صورت زیبای حنانه از تاثیر نگاهش سرخ شد و خجالتزده گفت: نمی دونم، منم تازه رسیدم!
و سریع اضافه کرد: راستی برادرم “کورش “ خواهرم “کاملیا”
romangram.com | @romangram_com