#نیش_پارت_92


دنده را با چنان حرصی عوض کرد که صدایش درامد. دنبال ِ تاکسی رفت تا میدان ولیعصر.

تهران توی خلوتِ روزهای عید، حسابی دل انگیز شده بود مخصوصا برای راننده های بی حوصله ای مثل ِ پیروز ...

حنانه پیاده شد و رفت به ان سوی خیابان، پیروز دور زد و خیلی زود انتظارش به پایان رسید اما از چیزی که می دید دهانش باز ماند ...

حیرتزده گفت: اینکه ... خدایا این پسره که بچه س ... خاک تو سرت پیروز ... ببین دختره چه اسکلیه ... “

خنده اش گرفته بود از ان خند های عصبی که کم کم اوج می گرفت به جای فحش دادن به حنانه، یک فصل به خودش بدوبیراه گفت با این سلیقه اش ... باور نمی کرد حنانه را همراه پسری که به زور هجده سال را داشت، می بیند.

سریع ماشین را پارک کرد و چنگی توی موهایش کشید تا از شوک ِ دیدن دوست حنانه دربیاید، موبایلش را برداشت و پیاده شد. با دیدن کافی شاپ که برخلاف خیابانهای خلوت غلغله بود، پوفی کشید و با چشم دنبال ِ حنانه گشت. رگ روی پیشانی اش باد کرده بود وصورتش از خشم برافروخته بود. دلش می خواست اینجا خلوت بود تا توی خلوتی اش صدای سیلی ای که به صورت ِ حنانه می زند، بپیچد. اما به خودش گفت”یه خرده صبر کنی بهتر حالشو می گیری “

همزمان نگاه حنانه و پیروزدرهم گره خورد و حنانه حیرتزده از دیدنش برخاست و نگاه کینه توز ِ پیروز توی چشمان پسری که جهت نگاه ِ حنانه را تا صورت پیروز تعقیب کرده بود، قفل شد اما از پله ها که بالا رفت جا خورد. علاوه بر پسر، دختری دوازده ساله و زنی چادری نیز کنار حنانه نشسته بودند که همگی با تعجب به پیروز زل زدند.

حنانه زودتر به خودش امد و پرسید: شما اینجا چکار می کنید؟

پیروز نگاهش را به چشمان کنجکاو سه نفر دیگر دوخت و سلام کرد.

حنانه با تته پته گفت: مامان ایشون ... آقا پیروز هستن، نا...مزدم ...

و نگاه ترسیده اش را به پیروز دوخت.


romangram.com | @romangram_com