#نیش_پارت_87
پیروز از این تغییر لحن ناگهانی شگفتزده شد. شاید آنا تنها کسی بود که این حرفها را می شنید.
- من قصد ازدواج ندارم آنا ... حداقل نه تا وقتی مادرم هست ... اون به خاطر من خیلی سختی کشیده من اگه ازدواج کنم خیلی تنها میشه و من اصلا نمی خوام ترکش کنم (نیم نگاهی معنادار به صورت آنا انداخت و افزود ) تو این دوره زمونه ام یه دختر نشونم بده که تحمل مادرشوهرشو داشته باشه!
آنا باز پرسید: پس نامزدت چی؟
- کدوم نامزد؟ به دختره گفتم همه چی الکیه من زن بگیر نیستم ... منتها به خاطر مامان و اصرارش مجبور شدم فعلا تن به این خواسته ی زوریشون بدم. مامان فکر می کنه هر روز با دختره میریم و میایم ... اما از این خبرا نیست اصلا دختره به ما نمی خوره بچه پایین شهره؛ طرفای اتوبان اهنگ زندگی می کنن می دونی کجاست؟
آنا گفت: نه!
- بیا ... تو حتی محلشونم نمی دونی کجاست ... اصلا به ما نمی خورن ... دختره بچه ی طلاقه!
آنا با شک و تردید پرسید: پس چطور دختره راضی شده نامزدت بشه!
- تو فک کن با پول ...
چشمان آنا برقی زد و لبخندی کنج لبش نشست و نگاهش رفت که به دوردستها خیره شود اما از آینه ی بغل متوجه صورت ِ بیرنگ رویش شد و آه از نهادش در امد.
***
یکشنبه، اولین روز فروردین در حالی اغاز شد که حنانه پر از ترس و دلشوره برای اینده بود. شکوفه خواسته بود شماره ی خانه ی مادرشوهرش را بگیرد تا با او سلام و احوالپرسی کنند و عید را تبریک بگویند، درخواستش معقول و از روی ادب بود اما حنانه که می دانست پشت این نامزدی، هیچ خبری نیست ... مردد بود اما دست اخر شماره را گرفت فقط خدا خدا می کرد فرحناز خودش گوشی را بردارد که دعایش مستجاب شد البته پوری گوشی را برداشت.
شکوفه زل زل توی دهانش را نگاه می کرد.
romangram.com | @romangram_com