#نیش_پارت_236
پیروز بی حوصله داد زد: مرتیکه دروغ نگو فک کن ناموس خودت باشه ... میگم بگو کجاست؟
محمد عصبی شد و زیر چشمی به مشتریهای فروشگاه نظری انداخت و اهسته گفت: ادم دنبال ناموسش اینجوری دادو هوار راه نمیندازه ... فقط به من گفت داره می ره چون راهی جز رفتن نداره چون کسی نیست که بفهمه دردش چیه ... همین و بس!
پیروز به قدری عصبی بود که فقط می خواست نعره بزند از فروشگاه خارج شد و توی ماشینش مشتهای گره کرده اش را به فرمان کوبید و داد زد: درد تو جهیزیه س ...؟ ای احمق و بی شعور
ساعت یک ربع به نه هشت بود که پیروز جلوی خانه ی حنانه پارک کرد. ابی با چشمان سبز براقش کینه توزانه نگاهی به او و ماشینش انداخت و سریع داخل خانه شان چپید.
پیروز همه ی سعی اش را کرد تا خونسردی اش را حفظ کند باور اینکه حنانه در خانه شان نباشد برایش سخت بود، مگر می شد، صبح با چمدان خانه شان را ترک کرده بود ... یعنی کسی رفتنش را ندیده بود ... اصلا چه بر او گذشته بود که اینطور بی صرو صدا رفته بود؟ یک لحظه همه ی حرفها و رفتارهایش با حنانه مثل فیلم از جلوی چشمانش گذشت ... شب سیزده بدر ... امده بود به خیال خودش زرنگی کند اما تا صبح از عذاب وجدان نخوابید و در عوض روز سیزده بدر خوب تلافی رفتارش بدش را کرد ...
آه بلندی کشید و از ماشین پیاده شد. خیلی زود امیر جلوی در ظاهر شد. سلام و احوالپرسی گرمش حاکی از ان بود که هنوز حتی از رفتن حنانه خبر ندارد. یک لحظه پنداشت که شاید حنانه در خانه است اما پرسش امیر ذوقش را کور کرد. در حالیکه به ماشینش نگاه می کرد گفت: حنانه کو؟
پیروز با ناراحتی گفت: پس شما خبر ندارین؟
امیر با نگرانی گفت: چی شده؟ مگه حنانه با شما نیست؟!
پیروز دستی به صورتش کشید و بیحوصله گفت: جناب فراهانی نگید که خبر ندارین؟!
امیر بهتزده پرسید: ترو خدا حرف بزن پیروز خان، چی شده؟ حنانه کجاست؟
پیروز نگاهی به دورو بر انداخت و اهسته تر از پیش گفت: حنانه نامزدی رو به هم زده و رفته ... یه نامه برام نوشته و با محل کارشم تسویه حساب کرده و رفته ... می خواین بگین خبر ندارین؟
romangram.com | @romangram_com