#نیش_پارت_235

- من ... نمی دونم جناب سلطانی ...

پیروز نفس خشم الودی کشید و با خشونت غرید: تو گه خوردی ...

و از کنارش رد شد تا به پستوی مغازه برود. محمد ارام و مودبانه دنبالش کشیده شد و گفت: جناب سلطانی ... والا دروغ نمی گم ایشون صبح رفتن ... چمدون به دستم رفتن

پیروز بیرون امد و لحظه ای مات ومبهوت به صورتش خیره شد و بعد ناباورانه پرسید: چـ ... چمدون؟ اون کجا رفته؟

- نمی دونم باور کنید ...

پیروز چند قدمی این طرف و انطرف رفت و کلافه موهایش را چنگ زد و فوت کشید و عصبانی گفت: اون جایی رو نداره بره ... منظورت چیه با چمدون بود ... یعنی از تهران رفته؟

- من ... نمـ ...





این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است





romangram.com | @romangram_com