#نیش_پارت_234


امروز تسویه حساب کردن و رفتن هر چی پرسیدم چی شده جوابی نداد فقط این پاکت رو داد که بدمش به شما ... چیزی شده؟ شما خبری دارین؟

پیروز گیج و اخمالود گفت: ببخشید من نفهمیدم ... حنـ ... خانم فراهانی تسویه حساب کردن بعد این پاکت رو داده که بدین به من؟! این چی هست؟

محمد سریع گفت: من نمی دونم ... فقط گفتن شما عصر می این اینجا اینو بدم به شما!

پیروز با تعلل پاکت را گرفت و خداحافظی کوتاهی کرد و از فروشگاه بیرون زد. بی اختیار نگاهی به اطراف انداخت و خیابان شلوغ را از نظر گذراند موبایلش را دراورد و شماره ی حنانه را گرفت. خاموش بود. خواست شماره ی موبایل پدرش را بگیرد که منصرف شد. توی ماشین نشست و سریع پاکت مهرو موم شده را باز کرد.

“سلام

من هیچ وقت بلد نبودم حرفای دلمو بزنم و بدتر از اون هیچ وقت نامه نوشتن رو یاد نگرفتم سلام می کنم اما برای خداحافظی این نامه رو نوشتم. می دونم چقدر عجول هستی پس خواهش می کنم به اندازه ی خوندن این نامه تحمل و صبر به خرج بده و ناگفته هامو بشنو حرفایی که می خواستم بهت بزنم، همون دیشب ... اما تو مهلت ندادی، طبق معمول تصمیمت رو گرفتی بی اونکه نظرمو بدونی و یا بپرسی درد من چیه؟ چیه که می خواستم نامزدی رو به هم بزنم ...

دیشب داشتم بهت می گفتم که عذرخواهیتو قبول کردم اما ما به هم نمی خوریم و گاهی از نیش زدنات ناراحت که نمیشدم هیچ، حتی بهت حق هم می دادم اختلاف طبقاتی ما خیلی زیاده و اینو می خواستم دیشب برات بشکافم که مجال ندادی ... سخته برات از دردی بگم که شاید تو بگی چیزی نیست اما برای من سرشکستگیه ... اینکه پدرم ترو چاه نفت بدونه و از علاقه ی تو سواستفاده کنه برای من عذابه ... اینکه منو به خاطر نداشتن جهیزیه به تو بفروشه و از علاقه ت به من استفاده کنه برای من خاریه ... می دونم شاید بگی دردم احمقانه س شایدم خوشحال باشی که از داشتن چنین زنی و خانواده ای راحت شدی ... نمی دونم در موردم چطور قضاوت می کنی اما من نتونستم برات بگم که چه غصه هایی دارم که برای خانواده ی شما وصله ی ناجوری هستم ... پس حالا که همه فکر می کنن رابطه ی ما به هم خورده بی سرو صدا می رم و از زندگیت حذف میشم ... فقط می خوام یاداوری کنم که حرفم در مورد دوست داشتنت دروغ نبود ترو باهمه ی اشتباهاتت دوست دارم اما نمیشه ... نمی تونم ... از وقتی که یه دختر بچه ی 5ساله بودم به من سرکوفت زدن و من نمی خوام بعد از ازدواج هم به خاطر نداشتن جهیزیه بازم سرکوفت بخورم ... زندگی هم که یک روز دو روز نیست ... پس درکم کن و به تقدیرت راضی باش شاید خیری توش باشه ... برای فسخ صیغه نرفتم چون فرصتش نبود. پدرمم هم از رفتنم با خبر نیست شب بهشون خبر می دم ... ترو به خدا می سپارم و امیدورام بهترینها رو در زندگی ببینی، خدانگهدار و...

دوستدارهمیشگی تو حنانه”

پیروز با کلافگی و پوزخنی تمسخر امیز بار دیگر نامه را خواند و سریع زا ماشین پیاده شد داخل فروشگاه شد و یکراست به جانب محمد رفت و بی حوصله گفت: کجاست؟

محمد حیرتزده پرسید: کی؟

- کی؟! ... حنانه رو می گم کجاست؟


romangram.com | @romangram_com