#نیش_پارت_233
- می رم ترمینال بیهقی ...
- راستی بابات اینا چی؟ برا اونام نامه نوشتی!
- نه شب براش اس میدم بعدشم شماره مو عوض می کنم ... ممد واسه همه چی ممنونم ... همیشه سنگ صبورم بودی مثل یه داداش واقعی!
محمد نفس پرصدایی کشید و گفت: فقط امیدوارم واقعا همین جوری که میگی پیروز اونقدرا دوستت نداشته باشه!
حنانه با غصه زمزمه کرد: عشقش تب تنده ... زود سرد میشه، می دونم!
***
پیروز به دسته گل زیبایی که خریده بود نگاه کرد و با خوشحالی از ماشین پیاده شد. می خواست امشب حسابی با حنانه خوش بگذراند و میخواست او را ببرد شهر بازی و بالای چرخ و فلک محکم بغلش کند و همه ی هیجان ُ اشتیاقش را ان بالا نثار حنانه کند. تمام دیشب را به حرفهای حنانه فکر کرد به اینکه چرا هیچوقت هیچکس این موجود لطیف و مهربان را دوست نداشته و قلبش برای با او بودن می طپید و بیشتر حریصش می شد.
داخل فروشگاه نسبتا شلوغ بود. محمد را پشت صندوق دید که با دیدنش سرتکان داد اوهم متقابلا همانطور جواب سلامش را داد و بین قفسه ها دنبال حنانه گشت.
عاقبت بی انکه نتیجه ای عایدش شود نزدیک صندوق شد و دوستانه سلام و احوالپرسی گرمی با محمد کردو پرسید: این عیال ما نیست؟
محمد لبخند تلخی زد و بی اراده هل شد: مگه ... یعنی صبح حساب کتاب کرد و رفت.
- رفت؟ کجا رفته؟
محمد از داخل کشو پاکتی را دراورد و گفت: والا چی بگم ... خانم فراهانی منو هم شوکه کردن ...
romangram.com | @romangram_com