#نیش_پارت_230


امیر و شکوفه جلوی در حیاط از پیروز خداحافظی کردند و پیروز اهسته گفت: فقط حنانه می خوام مامان اینارو واسه جمعه سورپرایز کنم ... یه وقت سوتی ندی!

حنانه سر تکان داد و گفت: خیلی خوبه!

- خب ... من برم!

- برو عزیزم ... مواظب خودت باش ... راستی ...

- جانم!

- پیروز منو ببخش اگر اذیتت کردم!

پیروز لبخند گرمی زد و گفت: تو منو ببخش ... به خاطر همه چی ... فردا غروب می ام دنبالت بریم بیرون، باشه!

حنانه آهی کشید و گفت: باشه ... راستی موبایلم خراب شده ... زنگ زدی برنداشتم نگران نشو ... غروب بیا شهر کتاب!

- چشم عزیزم ... فردا ... تا فردا دلم برات تنگ میشه ... فعلا خداحافظ!

حنانه در سکوت رفتنش را نظاره کرد و لحظه ای در تصمیمش تردید کرد اما فقط لحظه ای چون ...

شکوفه روی مبل لمیده بود با ورودش به داخل خانه غر زد: به خاطر تو بچه مو فرستادم خونه ی فاطی اونوقت بابات داره غر می زنه چرا فرستادیش ... بشکنه دستم که نمک نداره ... (بعد با خشونت فریاد زد) گمشو همه چی رو جمع و جور کن!


romangram.com | @romangram_com