#نیش_پارت_229
- پس یادت نمی ره من خیلی دوستت دارم!
باز پیروز جوابش را درست نداد و گفت: من خیلی بیشتر دوستت دارم حنا!
اما حنانه فقط می خواست او یادش بماند.
شکوفه که صدایشان کرد پیروز به سختی دل از بوسه های بی وقفه و حریص حنانه کند و برخاست. باز بی تاب به عکسش نگاه کرد و ناگهان گفت: میشه این عکستو بدی بهم، من عاشقش شدم هر چی نگاش می کنم ازش سیر نمی شم!
حنانه گفت: باشه ... فقط صبر کن!
عکس را از روی دیوار برداشت و قبل از اینکه به پیروز بدهد خودکارش را برداشت وپشتش نوشت “ فقط یادت نره و باور کن دوستت دارم بی هیچ دروغی! “
پیروز از پشت محکم بغلش کردو معترضانه گفت: تو چرا امشب انقد عجیب شدی ... مگه قراره الزایمر بگیرم؟!
حنانه توی اغوشش چرخید و گفت: اره؛ تو تا وقتی بهت بگم باور می کنی، می خوام یه سند بدم دستت تا جدا یادت نره چی بهت گفتم!
پیروز آهی کشید و گفت: حنانه من بدون تو چه جوری برم خونه ... امشب خیلی خوبه ... نمی خوام امشب دور از تو باشم!
حنانه بی اختیار گفت: می دونی پیروز هیچکی منو ... (خنده اش گرفت و همزمان اشکش هم در امد اما ادامه داد) تا حالا بهت نگفتم اما هیچکی منو دوست نداشته ...
سرش را پایین انداخت و گفت: تو منو دوست داشته باش ... من خیلی تنهام!
پیروز بی تابتر از پیش بغلش کرد و گفت: خودم همه چیزت میشم پدرت، مادرت، برادرت ... عشقت به خدا حنانه خیلی دوستت دارم ... عوض ِ همه ی اون هیچکیا من دوستت دارم، باشه؟!
romangram.com | @romangram_com