#نیش_پارت_228


حنانه فکر کرد چه می تواند از غصه ها و دغدغه هایش به پیروز بگوید به او که حرفش را می زد اما حرف نگاه ِ غمناک و پر غصه اش را نمی توانست بخواند به او که تنها مشگلش دوست داشته شدن بود و نمی دانست درد حنانه اینها نیست پس سکوت کرد. با خودش فکر کرده بود اگر پیروز به دردش گوش کند و برای مشگلش دل بسوزاند و درکش کند شاید راضی می شد که همپا و همراهش شود اما گوش پیروز بسته و زبانش زبان ِ زور بود.

برای همین به او که غرق تماشای عکسش شده بود زل زد و با خنده ای تلخ گفت: پیروز فقط می خوام باور کنی من دوستت دارم ... هر چی بشه یادت نره من ترو دوست دارم، باشه؟

پیروز روی تخت دراز کشید و حنانه را وادار کرد بشينه نیم خیز شود بعد بی اعتنا به حرف حنانه پرسید: این عکسو کجا انداختی؟

حنانه با تعجب به عکسش نگاه کرد و گفت: تو عکاسی ِ دوستم؛ چطور؟

- عکاسش زن بوده دیگه!

- اره ... دارم می گم عکاسی دوستم ... حالا واسه چی می پرسی؟

پیروز همانطور خوابیده سر چرخاند و به عکس خیره شد و گفت: باید بریم نگاتیوشو بگیریم نمی خوام عکستو هیچکی غیر از من ببینه!

حنانه تبسمی شیرین زد و به او که هنوز داشت به عکس نگاه می کرد نزدیک شد و او را بوسید. سر که برداشت پیروز شگفتزده گفت: خوابم تعبیر شد حنا!

- چه خوابی؟

- خواب دیده بودم تو روی صورتم دولا شدی ُ داری ازم ميبوسيم!

حنانه باز غرق غم شد و باز نگاه حزن الود و اشکی اش برای پیروز فقط دلبرانه بود نه غمگین ...


romangram.com | @romangram_com