#نیش_پارت_226
امیر ارامتر از پیش لبخندی زد و گفت: من از خدا خوشبختی دخترمو می خوام حرفی ندارم ایشالا که مبارکه!
پیروز برخاست و رو به حنانه گفت: خیله خب حالا بریم اتاقت کامپیوترتو ببینم!
شکوفه با لبخندی معنادار گفت: بله بفرمایید منم تا نیم ساعت دیگه سفره ی شامو پهن میکنم!
حنانه از جلو و پیروز از پشت سر به اتاقش رفتند و حنانه برای هزارمین بار در طول شب پر از وحشت و اضطراب شد. داخل که شدند نگاه پیروز سریع بدنبال عکس زیبای حنانه گشت و با دیدن صورت محزون و جذابش توی عکس بی اختیارو ناغافل او را توی بغلش گرفت و حنانه کمی ارام شد.
سرش را از روی شانه های حنانه کمی بالا اورد و به لبهای سرخ وز حنانه توی عکس نگاه کرد و او را بی وقفه مشغول بوسیدنش شد. بوسه هایی که هیچ جای ِ صورتش را بی نصیب نمی گذاشت و برای اولین بار حنانه حس کرد عشقی و مهری پشت این بوسه ها نهفته که ناخواداگاه همراهی اش کرد و پیروز را به خنده واداشت و حنانه خجالتزده فکر کرد که شاید او مثل همیشه قصد مسخره کردنش را داشته برای همین بغض کرد و منتظر نگاهش کرد.
پیروز اهسته پچ پچ کرد: تو از من ... از من چی نیستی؟
حنانه گیج و ویج نگاهش کرد، پیروز بدنش را کنار کشید و صورتش را همچنان با فاصله ای کم از صورتش نگه داشت.
- از من متنفر نیستی ... بگو!
- از...ازت متنفر ... نی
- نیستی!
- نیستم!
romangram.com | @romangram_com