#نیش_پارت_225
و دل پیروز هری ریخت و با خودش فکر کرد “یعنی اینا انقد ترسناکن که اینجوری می ترسی ... الهی بمیرم “
و زیر گوشش گفت: یه جوری منو ببر بالا تو اتاقت!
حنانه چند دقیقه ای صبر کرد تا حرف پدرش در مورد کارو گرانی و پذیرایی شکوفه تمام شود بعد به پیروز گفت: یه دیقه می ای بریم بالا اتاقم ... یه چیزایی رو توی کامپیوترم می خوام نشونت بدم!
شکوفه لبخندی زد و نیم نگاهی به امیر انداخت اما پیروز با خونسردی به حنانه که ایستاده بود گفت: یه لحظه صبر می کنی!
حنانه نشست و پیروز گفت: من امشب اومدم اینجا تا یه حرف مهمی رو بهتون بزنم!
امیر جدی شد و اخمالود نگاهی به حنانه کرد که وحشتش را دو چندان کرد.
- بفرمایید ... ان شا... که خیره!
پیروز با لحنی که جدی و شوخی اش معلوم نبود گفت: خیر و شرش رو نمی دونم ... راستش می خواستم ...
عمدا سکوت کرد و حنانه از ترس حس کرد می خواهد بالا بیاورد و همه ی التماسش را توی نگاهش ریخت.
- می خواستم اگه میشه برای اخر هفته بریم محضر و ... عقد کنیم ... البته با اجازه ی شما!
گل از گل امیر و شکوفه شکفت و پیروز نارحت شد از دیدن چشمان بهتزده ی حنانه و بی اراده گفت: حنانه خانمم که مرد از خوشحالی!
و چشم غره ی امیر پیرو حرفش، پشیمانش کرد چون ترس را در نگاه حنانه دید و سریع برای رفع و رجوع حرفش گفت: البته حنانه خبر داشت، حالا پـ ... (زبانش نمی چرخید اما گفت) پدر جون نظرتون چیه؟
romangram.com | @romangram_com