#نیش_پارت_224
حنانه با نگاه اشکی اش مقابلش ایستاد. صدای قدمهای پدرش را روی موزاییکهای حیاط شنید ودوحشتزده التماس کرد: پیروز ترو خدا منو می کشه ... بهش نگو ترو ...
پیروز نگاهش کرد و هر دو خیره به هم نگریستند و در باز شد و پدرش در استانه ی درب حیاط پدیدار شد و تعارفشان کرد داخل شوند. حنانه یواشکی دستش را فشرد اگر پیروز حرف می زد پدرش او را می کشت داشت پس می افتاد. داخل خانه شدند و برخلاف انتظارش عطر مرغ و شوید پلو مشامش را پر کرد.
شکوفه به استقبالشان امد و دست پیروز از دستش سوا شد و پدرش با لحن پدرانه ای که برایش غریب بود گفت: بابا چطوری خسته نباشی؟!
- خوبم ...
شکوفه گفت: برو لباستو عوض کن چایی براتون بیارم ... خب پیروزخان چطورید؟ خانواده چطورن؟ چرا مادرو نیاوردین؟
حنانه با یک دنیا حیرت و اضطراب بالا رفت و لباسش را عوض کرد و دستی به سرو صورتش کشید و پایین امد و به اشپزخانه نزد شکوفه رفت و پرسید: شما می دونستید پیروز می اد خونه؟
شکوفه حیرتزده گفت: مگه به خودت نگفته بود می اد اینجا ... گفت واسه شام میاد ... (پچ پچ کرد) گفت یه کار مهم داره باهامون ... چه کار داره حنانه؟
حنانه وحشت کرد و به پذیرایی نگاه کرد و شکوفه به یقه ی زیادی بازش و بالاتنه ی خوش فرمش زل زد و اهسته گفت: این قراره امشب اینجا بمونه؟!
- هان ... چی ...؟
شکوفه به لباسش اشاره کرد و گفت: با این چیزی که تو تنت کردی بعیدم نیست شب بمونه زیر شلواری ام نداریم براش!
و غش غش به حرف بیمزه اش خندید و حنانه را مضطرب و نگران جای گذاشت اما بیراه هم نگفت. پیروز با دیدنش توی بلوز تنگ یقه قایقی بازش، رنگ نگاهش عوض شد و باعث شد وقتی کنارش بنشیند اهسته التماس کند “غلط کردم پیروز هیچی نگومنو می کشن!”
romangram.com | @romangram_com