#نیش_پارت_223
پیروز پسش زد و مقابل ابی ایستاد و گفت: ایشون نامزد بنده س ... حالا چی می گی؟
حنانه ته دلش ذوق کرد و نگاه ابی مات شد و به حنانه زل زد. پیروز عصبی تر از پیش گفت: چیو نگاه می کنی ... هان؟!
ابی به زور دستش را پس زد و دوان دوان از کنارشان گذشت. پیروز مهلت نداد و دستور داد: راه بیفت!
حنانه جدی و پرسش امیز گفت: کجا؟!
پیروز غیظ کرده گفت: با بابات قرار دارم!
نگاه حنانه لبریز ترس شد ... پدرش نباید می فهمید او نامزدی را به هم زده، پیروز ترسش را دید و طعنه زد: اِ پس پدر گرام خبر ندارن امروز دخترشون چه گهی خوردن ... راه بیفت!
حنانه وحشتزده گفت: پیروز می خوای چکار کنی؟
- راه بیفت!
حنانه به تکاپو افتاد و اهسته گفت: ببین من اگه اومدم در خونتون واسه خاطر تو بود نمی خواستم کسی توبیخت کنه ...
پیروز دور برش را از نظر گذراند و اهسته غرید: مادر نزاییده کسی بخواد منو توبیخ کنه ... پدری ازت درارم حنانه ... صبر کن حالا!
حنانه وحشت کرد بغض الود زمزمه کرد: من که نذاشتم کسی بد در موردت فکر کنه ...
پیروز نیشخند زد و زنگ خانه شان را زد و با خنده گفت: نترس منتظر دامادشونن!
romangram.com | @romangram_com