#نیش_پارت_222


آهی کشید و سعی کرد چشمانش را ببندد و دمی بخوابد ... خوابید اما خواب عجیبی دید خوابی که قبلا دیده بود اما به نحوی دیگر ...

توی بیمارستان بود و اتاق پر از گلهای تازه، امیر افشین گوشه ای ایستاده بود و می خندید و به حنانه که روی صورتش دولا شده بود او را می بوسید زل زده بود او عصبانی شد و خواست برود و حنانه را از صورت ِ افشین جدا کند وقتی این کار را کرد به جای افشین خودش را دید که حنانه می بوسید ...

به همین راحتی، با همین خوابی که قبلا هم دیده بود به حنانه تهمت خراب یودن زده بود و حالا نفس نفس زنان به این فکر می کرد که از اول هم وقتی این خواب را دیده بود کسی که بوسیده می شد خودش بود نه امیر افشین ...

ساعت یک ربع به نه شب بود و حنانه خسته و بیحوصله راهی خانه بود. امروز رفت و نامزدی را به هم زد. فکر می کرد این حق ِ خانواده ی پیروز است که بداند برای چه این نامزدی تمام می شود و فکر می کرد که پیروز را بدین طریق شرمنده میکند اما او نامردی را در حقش تمام کرد طوری از خانه شان بیرونش کرد که هنوز احساس حقارت می کرد ... تصور همه چیز را داشت جز اینکه پیروز اینطور خونسرد به او بگوید “هری”

محمد کلی به جانش غر زد و گفت” این کینه فقط به خودت اسیب می زنه “ اما حنانه دلش شکسته بود و با بوس و کنار ارام نمی گرفت. همین طور توی فکر بود که مزاحم همیشگی اش سر راهش سبز شد.

بیحوصله غرید: ابی برو رد کارت اصلا حال و حوصله ندارما!

ابی پرروتر از پیش گفت: چرا خانومی؟

- تو مگه ناموس نداری جلوی زن مردمو می گیری؟

نگاه حنانه از دست مشت شده ی پیروز که یقه ی ابی را گرفته بود عقب رفت و به صورتش کشیده شد که حسابی درهم و عصبانی بود.

ابی به تقلا در امد و تمسخر امیز گفت: زن مردم کیه؟

حنانه مداخله کرد و گفت: ابی برو ... برو!


romangram.com | @romangram_com