#نیش_پارت_221
پیروز پوفی کشید و با صورت برافروخته و کبود به حنانه نگاه کرد و گفت: چی می خوای ...؟ می خوای نامزدی رو به هم بزنیم؟
حنانه با چشمان اشکالودش نگاهی به فرحناز انداخت و گفت: من گفتم که شما هیچ تقصیری ندارین حتی گفتم که اصرار کردین عقد کنید اما من ...
پیروز ناگهان فریاد زد: جمعش کن این دری وریا رو می گم میخوای نامزدی رو به هم بزنی؟
حنانه اهسته زمزمه کرد: بـ ... بله!
پیروز خونسردو تلخ گفت: خیله خب هری ... برو بیرون خودم می رم محضر صیغه رو فسخ می کنم!
حنانه چانه ی لرزانش را روی هم فشرد و رو به پوری و فرحناز گفت: خداحافظ!
و سریع از اپارتمان بیرون زد و اهمیتی به التماسهای پوری و فرحناز نداد. پیروز گرفته و ناراحت رو به مادرش که جلوی در دنبال چادرش می گشت و غر غر می کرد گفت: مامان ... مامان ِ من!
فرحناز بی اعتنا به پوری جلو رفت و گریه کنان فریاد زد: پیروز من ازت نمی گذرم ... به قران نمی گذرم ...
پیروز عاصی و کلافه مقابلش رفت و با مهربانی گفت: مامان من باهاش بد کردم الانم اگه گفتم بره به خاطر این بود که این مسئله رو خودم باید حل کنم ... بذارید فعلا بره من خودم می رم از دلش در میارم ...
پوری به جانب مادرش رفتو خروشید: اینجوری از دلش در میاری ... بهش میگی هری برو ... خیلی بدی پیروز خیلی بدی!
فرحناز ارامتر از قبل همانطور که اشک می ریخت روی مبل ولو شد و گفت: من نمی دونم چرا مهر این دختر اینطور تو دلم افتاده این بچه خیلی مظلومه ... ترو خدا پیروز ترو به ارواح خاک ِ پدرت، نذار دق کنم هر جوری هست از دلش درار هر چی که تو دلشه ... من می دونم یه کاری کردی که این بچه اومده اینجا داره التماس می کنه حلالش کنیم تا بره!
پیروز به اشپزخانه رفت و مسکنی خورد و به اتاقش پناه برد. زیر لب زمزمه کرد”بد کردی پیروز تو باهاش بد کردی! ”
romangram.com | @romangram_com