#نیش_پارت_220
- چی شده پوری؟ چرا یواش حرف می زنی ... کجایی اصلا!
- پیروز من خونه م ... ببین حنانه اینجاست ... اومده ... داره ... داره نامزدی رو به هم می زنه ... چی شده؟
پیروز حیرتزده گفت: چی کار می کنه!؟
پوری سریع گفت: نگهش می دارم تا بیای؛ زود خودتو برسون!
فی الفور داخل رستوران شد و سوییچش را برداشت و راه افتاد سمت خانه، از رستوران تا خانه راه زیادی نبود و پیروز تا رسیدن به خانه، توی بهت بود. مگر دیروز با حنانه حرف نزد مگر نگفت او را بخشیده پس ...؟!
قلبش داشت از جا کنده می شد. به سرعت خودش را به خانه رساند و ماشین را ناشیانه جلوی درب پارکینگ پارک کرد و پله ها را دو تا یک طی کرد. کفشهای حنانه پشت در بود. نفسی راحتی کشید و داخل شد.
با ورودش همه ساکت شدند. همه یعنی پوری، مادرش و حنانه که کاملا سرِپا شد و صورتش از ترس پر بود. عصبی شد و در جواب سلام مادرش رو به حنانه گفت: اینجا چکار می کنی؟
فرحناز عصبی تر از او گفت: حنانه چی میگه؟!
پیروز برافروخته و غضبناک فریاد زد: زر می زنه چی میگه؟!
فرحناز خنده ی عصبی ِ بلندی سر داد و رو به پیروز که متحیر نگاهش می کرد گفت: منم دوساعته دارم بهش می گم مادر حرفات مفته تو گوشش نمیره خوب شد تو اومدی به حرف من رسید ... (و بعد خشمناکتر از قبل ادامه داد)میگه پیروز ماهه، خوبه، همه ی بدیا تقصیر منه ...
پیروز زیر چشمی نگاهی به حنانه انداخت که مظلوم و ساکت گوشه ی اتاق ایستاده بود قدمی به طرفش برداشت که حنانه ترسید و فرحناز جیغش به هوا خاست و گفت: به قران پیروز حنانه رو اذیت کنی عاقت می کنم ... من که می دونم همه اتیشا از گور تو بلند میشه ... دختر ِ مردمو نمی شناسم پسر ِ کج اخلاق ِخودمو که می شناسم!
romangram.com | @romangram_com