#نیش_پارت_218


- معذرت می خوام حنانه دست خودم نبود از لحنت توی فروشگاه خوشم نیومد... اونم جلوی محمد!

حنانه با بغض و تمسخر گفت: اخی عزیزم ... (وبعد با نفرت غرید) هزار بار منو مسخره کردی ُ با حرفات باعث شدی تا صبح توی اتاقم گریه کنم و به خودم بگم مگه چکار کردم که این پسره بهم میگه خراب و اشغال ... حالا چی فکر کردی که با یه عذرخواهی با یه بغل خوابیدن، میگم باشه بخشیدمت؟ تومنو برای تختخوابت میخوای ... ازت بدم می اد متنفرم بفهم پیروز متنفرم!

پیروز هنوز هم به عمق نفرت حنانه نرسیده بود و باورش نداشت، برای همین با لحنی طنزالود گفت: باشه اصلا توام بیا بزن تو صورتم خوبه!

حنانه از روی مبل برخاست و گفت: من فقط می خوام برم!

- کجا؟

- از اینجا از زندگیت ... از جایی که توش نفس می کشی!

پیروز سرخ شد و با غیظ گفت: هر چی هیچی بهت نمی گم بدتر می کنی ... ببین حنانه برت میدارم می برم تو اون اتاق هر کاری دلم خواست باهات می کنما ... انوقت این تویی که باید دنبالم موس موس کنی ها... زر می زنه واسه من!

توی سالن مشغول قدم زدن شد و حنانه دوباره لبریز ترس روی مبل ارام گرفت نباید تا اینحد تند می رفت. باید او را جلوی خانواده اش هم ضایع می کرد بعد دست از سرش بر می داشت.

پیروز کنارش نشست و ارامتر از پیش گفت: من تا قبل از دیدن تو به ازدواج فکرم نمی کردم ... می خواستم تا روزیکه مامانم زنده س دربست نوکریشو کنم ... حالا نهایتش یه کمی شیطونی می کردمو بس اما یه هو تو اومدی تو زندگیم ... یادته که جوش می زدم دورت کنم اما هر بار تو نزدیکتر می شدی ... بعدم یه چیزایی رو در موردت اشتباهی فهمیده بودم که تو اون مورد خودم مقصرم من باید بیشتر تحقیق می کردم اما به هر حال من دوستت دارم اره راست می گی من بلد نیستم محبتمو نشون بدم ...

حنانه اشک ریزان گفت: مگه محبتم داری تو؟

پیروزلبخندی زدو گفت: دارم بابا ... منتها توی تختم قلمبه میشه!


romangram.com | @romangram_com