#نیش_پارت_217
قطره های اشک شدت گرفتند و حنانه با سری افکنده ادامه داد: به محض گفتن این حرف از پشت پرده های بلند پنجره های کلاس ده دوازده تا از دانشجوهای پسر ِ کلاس اومدن بیرون و جیغ و هورا کشیدن و امیر افشین جلوی همه دستمو گرفت و گفت”حال کردین ... دیدین چه جوری ازش اعتراف گرفتم “
حنانه اشکهایش را پاک کرد و دیگر به پیروز نگفت که جلوی همان پسران لبهایش را وحشیانه بوسید و خارترش کرد.
پیروز اما ناباورانه گفت: یعنی می خوای بگی هیچ رابطه ای بین شما نبوده؟
حنانه نگاه تلخی به صورتش انداخت و گفت: همون اوایل به اصطلاح نامزدیمون ازاین همه شباهتت به افشین حس کردم که باید با اون نسبتی داشته باشی اما ... اون شب توی خونه ی پوری وقتی اسم امیر افشین رو از دهن آنا شنیدم شک کردم و بعد در موردش پرسیدم که فهمیدم افشین ِ مغرور ِ پست فطرت مرده و کلیه ش تو پهلوی توئه و همینه که آنا رو می سوزونه ... دلم می خواست به دختر خاله ی عزیزت می گفتم توئم با برادر اشغالش هیچ فرقی نداری!
پیروز دستش را بلند کرد تا سیلی سوم را هم بزند اما نگاه ِ رک ِ حنانه، دستش را پایین اورد.
- من با پسرخاله ت هیچ رابطه ای نداشتم جز اینکه اون با حرفاش با نیش و کنایه هاش از فردای اون روز منو بیچاره کرد ... تا منو می دید شروع می کرد به هر و کر و دیگه پسری نبود توی دانشگاه که از قضیه ی توی کلاس با خبر نباشه ... کم کم دخترا هم بر علیه من جبهه گرفتن و کار به جایی رسید که دیگه نمی شد موند، درسمو نیمه کاره رها کردم و از دانشگاه انصراف دادم. پدرم بی اونکه دلیلشو بدونه از کارم راضی بود چون دلش نمی خواست خرج تحصیلمو بده و با اینکه هیچ وقت برای کسی بد نخواستم اما حالا خیلی خوشحالم که اون پسره ی اشغال و خودخواه مرده ...
مو به تن پیروز راست شد و یاد خوابهایش افتاد یاد التماسهای افشین که می گفت”دست من اینجا گیرِ کمکم کن “
پیروز با تاسف سری تکان داد و گفت: اما اون مرده دستش از این دنیا کوتاهه تو به جای این که ببخشیش ...
حنانه بغض کرد و گفت: من که هیچ وقت نفرینش نکردم اما از روزی که تو اومدی تو زندگیم هر لحظه بیشتر یاد اون می افتم ... توام مثل پسرخالت خودخواه ُ ... (گریه کنان ادامه داد) ازت متنفرم ... از تو که نشناخته و بدون هیچ دلیلی به من انگ خراب زدی ... و حالا می فهمم چرا اینهمه منو یاد افشین مینداختی ... چون پسرخاله ش بودی ... جدا که به هم باج نمیدین!
پیروز عاصی و کلافه از شنیدن هق هقش خواست بغلش کند که حنانه عقب کشید و با تنفر گفت: همه چی بین ما تموم شد ... دیگه نمی خوام ببینمت ... تازه داشتم راحت میشدم که تو پیدات شد اگه به طرفت جذب شدم به خاطر شباهت ظاهریت به افشین بود دنبال ِ یه نشونه از اون بودم، می دونستم بعد از انصرافم از دانشگاه دنبالمه ... دوست داشتم تو عذاب وجدان بودنشو ببینم ... اما تو اومدی تو زندگیم یه هو نامزد کردیم و باز روزای تلخ من شروع شد ... از افشین می گذرم چون مرده اما از تو نه ... تو که هر چی خواستی به من گفتی و فقط منو واسه یه کار می خواستی ...
پیروز حیرتزده گفت: چی میگی واسه خودت ... من اگه ترو واسه یه کار می واستم لزومی نداشت واسه عقد کردنت جوش بزنم ... من ... دوستت دارم حنانه هیچ دختری رو حتی غزاله رو اندازه ی تو نخواستم ... ضمنا همونطور که تو قضیه ی افشین رو به من نگفتی منم لزومی ندیدم قضیه ی غزاله رو که چیز خاصی نبوده واسه تو بشکافم!
حنانه با تمسخر گفت: قضیه ی افشین هم چیز خاصی نبود اما من به خاطرش دو تا سیلی خوردم ... اصلا تو چه کاره ای که منو می زنی؟
romangram.com | @romangram_com