#نیش_پارت_216
حنانه جیک نمی زد شجاعتش تمام شده بود. وقتی همراه هم داخل اپارتمان شدند پیروزاول همه جا را چک کرد تا خیالش از بابت تنها بودنشان راحت شود وبعد بدون مقدمه با لحن خشنی گفت: درست توضیح بده یه “واو”رو هم جا نمیندازی!
حنانه سعی می کرد به چشمان پیروز نگاه نکند.
- آنا گفته که تو با غزالـ ...
پیروز به سمتش خیز برداشت و نعره زد: گوربابای غزاله و آنا ... زر بزن اون امیر افشین اشغالُ از کجا می شناسی؟
و بی اراده سیلی محکم دیگری به صورت بهتزده اش زد و با غیظ و نفرت ادامه داد: اون فقط با اشغالا می پرید یالا بگو با اون اشغال چه صنمی داشتی که می شناسیش!
حنانه از سر ِترس و ناچاری سریع گفت: با هم تو یه دانشگاه بودیم ... من ...
پیروز یقه اش را گرفت و بی تابتر از پیش غرید: باهاش دوست بودی؟ اره؟
حنانه سر تکان داد و گفت: نه ... نه به خدا اون از ترم یک با من ...
بغضش ترکید و گم شده در خاطراتی که زمان زیادی از ان نمی گذشت نالید: اونم مثل تو با حرفاش ازارم میداد!
پیروز مهلت نمی داد و میان کلامش دوید: چرا؟ اون چی دیده بود از تو مگه؟
- می خواست باهاش دوست شم من نشدم یعنی از شخصیتش خوشم نمی یومد تو همون ده روز اول ترم کل دخترای دانشکده می شناختنش اما بند کرد به من ... لج کردم و باهاش دائم کل کل داشتم ... ترم 1 و 2 گذشت و همه می دونستن من و امیر افشین چقدر از هم متنفریم تا اینکه از نیمه های ترم 3 رفتار افشین عوض شد. اروم شد و سعی می کرد دیگه دم پرم نباشه و بالاخره یه روز بیرون دانشگاه اومد دنبالمو التماس کرد که مهلت بدم باهام حرف بزنه ... کم کم با هم دوست شدیم نه اینکه دوست دخترش بشم یا اون دوست پسرم بشه ... دیگه به هم احترام میذاشتیم و کاری به کار هم نداشتیم تا اینکه یه روز سر کلاس بودم. تنها ... حالم خوش نبود و کسی جز من تو اون کلاس نبود یهو افشین اومد تو، شروع کرد به حرف زدن ... گفت عاشقم شده گفت ... گفت می خواد بیاد خواستگاریم ... (حنانه آهی کشید و ادامه داد) گفت می خواد بدونه منم دوسش دارم یا نه ... من ... خب این امیر افشین دیگه قابل قیاس با اون افشین ترم 1 نبود و تحت تاثیرم گذاشته بود و من بهش گفتم که باید فکر کنم اما افشین التماسم کرد که بهش بگم “دوستش دارم” و من ... منم گفتم ...
romangram.com | @romangram_com