#نیش_پارت_215

به جایش سرد و سخت پرسید: ادرس غزاله رو از کجا اوردی؟

حنانه چند لحظه نگاهش کرد و گفت: آنا بهم داد!

پیروز خصمانه فریاد زد: تو و اون گه خوردین سرخود واسه من کارآگاه بازی دراوردین ... تو غلط می کنی از من در مورد اون پرس و جو می کنی ...

حنانه با اینکه ترسیده بود اما خونسرد و ارام گفت: ضمنا برای اینکه کلا نسبت به من بدبینی عرض می کنم ... من با پسرخالت ... امیرافشین ...

پیروز بی قرار و بی تاب فریاد زد: با امیر افشین چی؟ زر بزن چی؟

حنانه دیگر جدا ترسید و اهسته تر از پیش گفت: من پسرخالتو می شناسم ...

پیروز ماشین را روشن کرد و همانطور که دیوانه وار رانندگی می کرد با موبایلش شماره ی پوری را گرفت.

- الو ... پوری سلام ... نه خوبم ... گوش بده پوری من خونه کار دارم با حنانه ... همین الان زنگ بزن مامان هر جور شده مامانو از خونه بکش بیرون ... (فریاد زد) پوری همین که گفتم زود ... ضمنا دادار دودور راه نندازی میخوام باهاش تنها باشم

حنانه دیگر نمی توانست ادای ادمهای خونسرد را در بیاورد. وحشتزده هر از چند گاهی به صورت خشمگین و برافروخته ی پیروز نگاه می کرد و ذهنش خالی و خالی تر می شد. چقدر محمد گفته بود با دم شیر بازی نکن و او مستانه خندیده بود و حالا نیمه ی چپ صورتش ذق ذق می کرد.

پیروز روبروی خانه شان توقف کرد و موبایلش را برداشت و باز به پوری زنگ زدو بی سلام گفت: پوری مامان چی شد؟

چند لحظه صبر کرد و بعد در جواب پرسش پوری نگاه خصمانه ای به حنانه انداخت و با خونسردی گفت: هیچی بابا ... می دونی که من اگه یکی هی باهام لج کنه چقد دیوونه میشم ... حالا بعدا باهم حرف می زنیم، خدافظ!

و زیر لب طعنه زد: منو حواله میده به باباش ... هه پاش بیفته باباتو قورت میدم با این دختر تربیت کردنش!

romangram.com | @romangram_com