#نیش_پارت_214


پیروز مثل مردی که زنش جلوی چشمانش به او خیانت کرده یخ شد و بهت زده به صورت سرد حنانه زل زد باور چنین رفتاری ان هم از حنانه که توی تختخوابش بدجوری احساساتی بود، دشوار و غیر قابل باور بود.

اینبار سردتر از پیش دستور داد: یالا بیا بیرون کارت دارم ... الان!

حنانه سمج تر از پیش پوزخندش را تکرارکرد و گفت: اگه نیام زنگ می زنی به بابام؟!

پیروز با چشمان برزخی و غضبناک نگاهی به محمد انداخت که توی پستوی فروشگاه خودش را مخفی کرد و به عبارتی تنهایشان گذاشت و بی هوا سیلی محکمی به صورتش نواخت و غرید: گمشو بیا بیرون تا اینجا رو رو سرت خراب نکردم!

حنانه بغض کرده اما خشمگین دستش را از دست پیروز بیرون کشید و جلوتر از او راه افتاد و سوار ماشین پیروز شدند.

پیروز سعی کرد ارامتر رفتار کند اما این چشمهای یخی اتشش می زد.

- از کجا غزاله رو پیدا کردی؟

حنانه هر چه تلاش کرد اشکهایش را مهار کند نتوانست اما با نفرت گفت: غزاله؟! ... فکر می کردم گفتی هیچ دوست دختری نداشتی

پیروز با تمسخر گفت: غزاله سه سال ِ پیش با من دوست بوده و رفت پی کارش ... می گم از کجا پیداش کردی؟ که چی اصلا؟ مثلا میخواستی چیو ثابت کنی؟

حنانه نگاهش کرد و گفت: جواب همه ی سوالات اینه که من از تو نفرت دارم ... خواستم بدونی برام ارزشی نداری حتی اگه قبلا غزاله ای بوده که باهاش تا ازدواجم پیش رفته باشی ... من از تو نفرت دارم ... دنبال ازار دادنت بودم ... میخواستم بدونی هیچ حسی حتی حس حسادتم بهت ندارم ... این نامزدی ِ اشغالی رو هم به هم بزن!

پیروز جا خورد و شوکه نگاهش کرد. غرورش اجازه نمی داد تا بپرسد پس “دوستت دارم هایت”چه؟ انها دروغ بود؟


romangram.com | @romangram_com