#نیش_پارت_213
- صبر کن تا جمعه بشه می فهمی!
پیروز نرم نرمک بوسیدش و گفت: امروز اصلا نگفتی دوستم داری؟
حنانه با دلخوری نگاهش کرد و گفت: مهلت دادی ... همش خودت حرف زدی ... خوبه جدی جدی عقدت نیستم وگرنه باید بی چون و چرا می گفتم چشم، نه؟!
پیروز ببخشیدی گفت و حنانه هم در چشمان منتظرش زل زد و دروغکی گفت: دوستت دارم پیروز خیلی ... خیلی دوستت دارم!
دیگر دور ماندن از حنانه و نشنیدن صدایش چندان کار اسانی نبود اما او پیروز را مجبورکرده بود که چهار روز یکدیگر را نبینند و پیروز برخلاف انتظارش از دادن چنین قولی کلافه بود. توی اتاقش که بند نمی شد و مدام بهانه می گرفت حنانه حتی جواب تلفنهایش را نمی داد وبا اسمس از او می پرسید”چکار داشتی زنگ زدی؟ ”
به هر حال عصر جمعه وقتی پیروز ادرس کافی شاپی را حوالی ولی عصر دریافت کرد خوشحال و سرحال شیک و مرتب لباس پوشید و به دیدارش رفت اما در کمال بهت و ناباوری داخل کافی شاپ “غزاله “را دید. اول پنداشت اورا اتفاقی دیده اما فهمید سورپرایز حنانه، دیدار ناگهانی ِ غزاله بوده و بیشتر از اینکه عصبانی شود دلخور شد.
با دیدن او هیچ حسی نداشت هیچ احساس دلتنگی و یا خاطره ای در دلش زنده نشد فقط می خواست بداند چرا حنانه چنین کاری کرده اصلا از کجا غزاله را می شناخته و چطور ترتیب این قرار را داده، ناخواسته همه ی حرفشان حول و حوش حنانه چرخید و بعد از نیم ساعت از غزاله جداشد.
گرفته و غمگین راه افتاد سمت فروشگاه، اول می خواست دلیل کار حنانه را بداند اما وقتی به انجا رسید و اندو را یعنی حنانه و محمد را در حال بگو بخند دید با توپ پر وارد فروشگاه شد. محمد با اینکه اصلا او را ندیده بود، اما اظهار اشنایی کرد و حنانه خیلی حق به جانب با او برخورد کرد.
پیروز سعی کرد خشمش را حداقل جلوی غریبه بروز ندهد.
- بیا بیرون کارت دارم!
حنانه خیلی ریلکس جلوی محمد گفت: هنوز عقدم نکردی ... واسه همین باید خدمتتون عرض کنم من الان سرکارم هستم
و پوزخند تلخی زد و زیر لب گفت”عقد!... بشین تا زنت بشم”
romangram.com | @romangram_com