#نیش_پارت_209

حنانه با حالت کودکانه ای دست به سینه نشست و لب ورچید و گفت: اره ... دوسِت ندارم!

- پس اون شب کی بود هزار دفه زیر گوشم گفت”دوستت دارم”

- اشتباه کردم!

پیروز لبخندی گذرا زد و گفت: الان می برمت یه جا که اشتباهتو تکرار کنی!

حنانه نگاهش کرد و اخمهایش را در هم کشید.

- مثلا کجا می بریم؟

پیروز نگاهش کرد و گفت: یه جای گرم و نرم... تو بغلم!

حنانه پی حرف را نگرفت و رسیدند نزدیک خانه ی پیروز، حیرتزده گفت: پس چرا اومدیم اینجا؟

پیروز یقه اش را نشان داد و گفت: با این بلوز بیام!

- چشه؟ رنگش خوبه دیگه، ابیه تیره س!

- زشته بابا، بریم پیرهن مشکی بپوشم!

و ماشین را پارک کرد و گفت: پیاده شو!

romangram.com | @romangram_com