#نیش_پارت_208


و بعد با اخمی ساختگی نگاهش کرد و گفت: برای چی اومدی دنبالم؟

پیروز ناراحت از چشمان بارانی اش گفت: باید بریم خونه و با هم بریم یه جا!

- دقیقا کجا؟

- پدر بزرگ هنگامه فوت کرده باید یه سر بریم خونشون ... بریم تا خونه من لباس مشکی بپوشم بعد می ریم خونه ی اونا!

حنانه حیرتزده پرسید: پدربزرگ ِ هنگامه؟!

و بعد فکر کرد “پس جشن عقدش که به هم می خوره “ و یادش امد ان شب چقدر هنگامه از کارهایش گفته بود از لباسو ارایشگاه و اتلیه اش ...

توی ماشین، پیروز نگاهی به صورت عبوس و اخمالود حنانه انداختو نچی کرد.

- ای بابا غلط کردم خب ... بابا من از کجا بدونم اون پسره محمد بود ...

لپش را کشید و با خنده گفت: حنا قهر نکن ... اونم تو این برهه ی حساس!

حنانه با غیظ گفت: از اون نگاهت ... اونجوری که همه ی حرفاتو می ریزی تو چشاتو زور می زنی که زبونتو کنترل کنی... متنفرم!

پیروز حیرتزده نگاه ِ عمیقی به صورتش انداخت و پرسید: از من متنفری؟ از من؟ ... حنا ... ببین منو!


romangram.com | @romangram_com