#نیش_پارت_207

حنانه خصمانه تر از او با چشمان اشکبار پاسخ داد: محمد چند ساله که تصادف کرده با منم هیچ وقت هیچ جا نرفته ... تو چی ...؟ خدا بد نده، باز قرصاتو نخوردی من شدم خراب و هرجایی ِ خیابونی!

و از کنارش رد شد. پیروز پشیمان از افکاری که گرچه به زبان نیاورد اما حنانه فهمید و به رویش اورد. دستش را گرفت و مقابلش ایستاد.

- من به تو گفتم هر...

حنانه در حالیکه اشک می ریخت گفت: نگفتی اما نگات از صدتا فحشم بدتره ... ضمنا دنبال من راه نیفت برو زنگ اون خونه رو بزن اول مطمئن شو راستشو گفتم و بعد ببین که مادرش و پدرش خونه بودن و من فقط یه لحظه رفتم توی راهرو که با مادرش سلام و احوالپرسی کنم ...

به چشمان پشیمان پیروز زل زد و با تاسف سری برایش تکان داد و ادامه داد: چرا میخوای ادای ادامای عاشق ُ خوب ُ دربیاری پیروز ... تو عاشق منی؟ اینجوری؟ ... نخواستم ... نخواستم!

پیروز دستش را محکمتر گرفت و نگهش داشت و زیر لب گفت: حنانه زشته تو کوچه ایم ها!

و اطراف را زیر نظر گرفت و او را دنبالش تا ماشین کشاند و سوارش کرد.

حنانه باز گفت: چرا نمیری ببینی و بپرسی؟ برو دیگه!

پیروز شرمنده و سر به زیر گفت: خیله خب ... باورم شد ... منو ببخش!

- نبخشم چی؟

- متاسفم حنانه به خدا خب ... تو درمورد محمد یه جور دیگه حرف زده بودی من اصلا فکر نمی کردم که این پسره محمد باشه ... خواهش می کنم ببخش!

حنانه اشکهایش را، اشکهای تمساحش را پس زد و فکر کرد “خوب ضایع شدی؛ خوب پیشم شرمنده شدی ... می سوزونمت پیروز ... صبر کن فقط “

romangram.com | @romangram_com