#نیش_پارت_206
حنانه با خجالت زیاد توی چشمان پرتمنایش زل زد و گفت: پس میشه برق ُ خاموش کنی ... ضمنا ... پسر خوبی ام باش من دلم نمیخواد خیلی با هم ...
پیروز پیشانی اش را بوسید و گفت: باشه حنا خانوم حواسم هست ...
***
یکشنبه نزدیک غروب بود که پیروز به سمت هفت حوض می رفت، زنگ نزده بود به حنانه که بگوید به دنبالش می رود اصلا قراری هم نداشتند اما با اتفاقی که افتاده بود، پیروز فرصت را برای خلوت کردن با حنانه مغتنم شمرد به فروشگاه که رسید، متوجه حنانه شد که ریموت فروشگاه را زد و بعد به طرف پسری رفت که روی ویلچر نشسته، او را هل داد و با هم همراه شدند. حسی سمج وادارش کرد تا تعقیبش کند. از اینکه حنانه فروشگاه را به خاطر پسرجوان بسته بود و خیلی صمیمانه با او همراه بود حس بدی داشت می خواست همه ی ان حسهای گذشته را پس بزند، مخصوصا بعد از نزدیکی پنج شنبه و شب رویایی و قشنگی که با هم داشتند و دوستت دارم هایی که هر دو به هم گفته بودند، دیگر نمی خواست به حنانه شک کند اما ... صبر کرد و حنانه بعد از طی مسافت کوتاهی جلوی خانه ای ایستاد و پسر کلید خانه را دراورد و حنانه هلش داد تو ... قلبش داشت از حرکت می ایستاد باور نمیکرد حنانه با یک پسر غریبه داخل خانه شد ... واقعا نمی دانست چه کار کند پیاده شد و با خودش گفت”باید بدونم اینجا چه خبره “
اما هنوز قدم از قدم برنداشته بود که حنانه از خانه خارج شد و با دیدنش حسابی جا خورد و از چهره اش افکارش را خواند.
نگاهش پربود از شک و ظن ... برای همین با لبخندی خونسرد به جانبش رفت و سلام کرد.
پیروز توی چشمانش زل زد و زور زد چیزی از این نگاه ارام بخواند. حنانه گفت: این طرفا؟
- اینجا کجاست؟
و به خانه ی محمد اشاره کرد.
- خونه ی ممد ... همون محمد منظورمه!
پیروز اخموتر از قبل گفت: تو گفتی منم باورم شد اونوقت با همین می رفتی درکه و دربند و سینما؟... خدا بد نده چش شده؟
romangram.com | @romangram_com