#نیش_پارت_204


و زیر لب غر زد: گیج می زنه ... من میگم عاشقتم این ... برو دیگه چرا منو نگاه می کنی!

حنانه با دلخوری گفت: گیجم خودتی که همه رو گیج می کنی!

پیروز بیرون امد و کنار در منتظرش ایستاد و با خودش گفت”شب بهت میگم حنا خانوم ... “

و نفس خشم الودش را بیرون کشید و از تصور حرفهایی که ممکن بود آنا به حنانه گفته باشد اعصابش به هم ریخت. نباید آنا می فهمید که حنانه همان دختریست که دنبالش بودند.

قبل از سوار شدن حنانه جلوی در، ان هم جلوی خواهرهایش گفت که “منو برسون خونمون “ و پیروز هم گفت” حالا میریم “ وقتی سوار شدند بازهم جلوی مادرش گفت” منو می رسونی خونه؟”

و پیروز طاقت نیاورد و با خشونت گفت: نه نمی برم!

فرحناز از برخوردش با حنانه جا خورد و گفت: وا پیروز جان چرا این جوری حرف می زنی با بچه م!

پیروز غر زد: مامان هی نگو” بچه م” الان فکر می کنه جدی جدی بچه س الکی شوهرش دادن!

فرحناز رو به حنانه خندید و گفت: مادر مگه نمی بینی پسر ِ من بچه س میگه بیا، بیا دیگه!

حنانه از توی اینه چشم غره ای به پیروز رفت که او هم درست مثل بچه ها چغلی اش را کرد و گفت: مامان بهم اخم کرد!

فرحناز از بازی ان دو خنده اش گرفته بود و حنانه به ناچار برای شب به خانه ی انها رفت اما با خودش فکر کرد” اتفاقا بدم نیست ... از اون لحاظ هم به من وابسته بشه”


romangram.com | @romangram_com