#نیش_پارت_203

پیروز با خونسردی نیش زد: چیه خیلی سوختی نه؟ توقع داشتی بیام ترو بگیرم!

حنانه هاج و واج نگاهی به پیروز و نگاهی به آنا انداخت که معلوم بود از خشم و حقارت در حال انفجار است و بغض الود و خشمگین نجوا کرد: خیلی پستی ... خیلی ...

و بعد رو به حنانه با حرص گفت: حرفام یادت باشه!

این را گفت و از اتاق بیرون زد. پیروز به حنانه زل زد و سریع پرسید: چه حرفی؟ این اشغال چه حرفی بهت زده؟

حنانه حیرتزده گفت: پیروز درست نبود باهاش اینطوری حرف بزنی

- تو هنوز بچه ای نمی دونی این چشه ... از کجا سوخته و دلش پره ... حالام جواب منو بده ... این چه حرفی زده!

حنانه تکانی خورد و گفت: هیچی ... به قول تو چرت و پرت ... ضمنا بار ِ اخریه که منو اینطوری ...

پیروز با خشونت گفت: من هر کاری بخوام می کنم ... ضمنا تا اخر همین ماهم عقد می کنیم!

حنانه پوزخند زد: نه بابا!

پیروز ابروهایش را در هم کرد و غضب الود گفت: بله ... یعنی چی؟

حنانه ترسید.نباید نقشه اش لو میرفت برای همین خیلی مظلوم گفت: مگه قرار نبود نامزدیمون تا اخر ِ ماه رمضون باشه؟

پیروز عصبی تر از پیش گفت: حنا من دارم بهت می گم عاشقتم بعد تو ... برو دستشویی زود بیا بیرون ... اَه!

romangram.com | @romangram_com