#نیش_پارت_201

پیروز دیگر نماند و به سمت پذیرایی رفت و در کمال بهت و ناباوری آنا را درجمع دخترها دید که با محبت به حنانه چسبیده بود.

از حرصش عمدا حنانه را فراخواند و با هم روی یک از مبلهای دو نفره نشستند. حنانه گفت: وا زشته پیروز ...

پیروزغر زد: نمی خوام پیش ِ اون دختره بشینی!

حنانه نگاه کرد و گفت: بعد میگی نیش و کنایه نزن ... حالا آنا جون سیزده سهم شما بود حالام سهم من بشه مگه بدِ؟

- حنانه؟!

حنانه برخاست و گفت: ضمنا مهمونی زنونه مردونه شده زشته تو اومدی چسبیدی به من!

و دور شد و نگاه ِ پیروز با سنگینی ِ نگاه آنا در امیخت. توی چشمانش برقی بود که معنایش را نفهمید به هر حال ذهنش رفت به اخر شب و خلوتی که با حنانه خواهد کرد و دلش لرزید.

هنگامه با ذوق و شوق، بی اعتنا به نگاه های تلخ و سرد مادرشوهرش، داشت برای دخترها از لباس عقدش می گفت و در مورد ارایشگاهی که دیده و خلاصه باعث شده بود تا حواس دخترها شش دانگ جمع او باشد.

موقع شام که شد پوری با دخترهایش و شوهرش بابک میز را چیدند و اجازه نداد کسی کمکش کند. پیروز عصبی از نگاه های وقتو بی وقت آنا، حنانه را صدا زد و وقتی نزدیکش شد، غرلندکنان گفت: خوشم نیومد با این دختره حرف زدی آ!

حنانه حیرتزده گفت: کیو میگی؟ منظورت آناست؟!

- بله!

حنانه پوفی کرد و پیروز باز غر زد: وایسا ببینم ...

romangram.com | @romangram_com